از همه دوستای خوب خوب خوبم یک عالمه ممنونم که تجربیات ارزشمندشون رو با محبت تمام در اختیارم گذاشتند ![]()
یک ماه از دوسالگی امیرحسین گذشت وشیطونک بلا، بلاتر شد حالا هرچه ما می گیم خیلی سریع تکرار می کنه خصوصا اگه یه کلمه بد از دهنمون دربره خیلی سریع می گیره ودیگه ول کنش هم نیست
دیگه می تونه جمله بسازه و فعلهای قشنگی هم بکار می بره
بالا ادینه امیسین بدینم
(بلندم کن توی آینه امیرحسین رو ببینم )
دشنمه غدا بتورم (گشنمه غذا بخورم)![]()
جلوبسینم ماشینا بدینم (جلو بشینم ماشینها روببینم)
اوتکاربده نکاشی بتسم (خودکاربده نقاشی بکشم)![]()
بتابم (بخوابم )
وقتی داره کارخرابی می کنه ومن یا بابایی منعش می کنیم
می گه : مامانی بره درفا (مامانی بره ظرفها رو بشوره ) وبه بابایی هم می گه بابایی بره مغاده (بابایی بره مغازه )![]()
![]()
چند روز پیش توی اتاق خواب لباس عوض می کردم واون هم توی سالن بود وبازی می کرد وهی به من می گفت مامانی خونه کفیثه (کثیفه) من هم برا اینکه نیاد توی اتاق گفتم اشکال نداره مامان تمیزش می کنم هی اون دوباره می گفت مامان کفیثه ومن دوباره می گفتم اشکال نداره خلاصه ۶۰بار بهم گفت ومن همین رو بهش گفتم تا اینکه کارم تمام شد واومدم بیرون ودیدم تمام موزهایی رو که باباش صبح خریده بود پوست گرفته وپوست ها رو یک طرف گذاشته وموزها رو یک طرف
من رو که دید گفت استال نداله مود بتوریم ( اشکال نداره ،حالا موز بخوریم)![]()

پنجشنبه ها مهد تاساعت ۱۲ بازهست وچون من تا ساعت ۱سرکارهستم بهمین خاطر بابایی ساعت ۱۱امیرحسین رو از مهد می بره بازار پیش خودش یه مغازه اسباب بازی فروشی همسایه مغازه بابایی هست که امیرحسین هروقت می ره بازار یه ماشین می خره وهمراش میاره این هفته دوست بابایی به بابایی می گه امیرحسین ماشین می خواد براش بخرم بابایی می گه یه کوچولو براش بخر ودوست بابایی هم می ره یه کوچولو براش میاره امیرحسین می گه نه این نه ماشین توچولو وبابایی رو می کشه می بره مغازه اسباب بازی فروشی ومی گه این توچولو حالا این توچولو یک ماشین شارژی بزرگ بود 

چندوقت پیش از روی پله های خونه خواهرم افتاده حالا هرچند وقتی می گه پام ددبهش می گم پات چرا درده می گه اوتادم از پله عمو اوسین (حسین شوهرخواهرم) اوتادم
من هم دیروز می خواستم صورتش رو بشویم همین که وارد حمام شدم که دمپایی بپوشم لیز خوردم وافتادم زمین دراین بین یه جیغ بلند هم کشیدم
بابایی امیرحسین دوید گفت چیزیت نشد گفتم کمرم درد اومد حالا امیرحسین می گه مامانی اوتاد اموم کمرمامانی دد

من از پیشدستی امیرحسین سیب زمینی برداشتم می گه : مامانی تیب دمینی امیسین اوردی ![]()

امیرحسین درحال تعمیر سه چرخه اش

امیرحسین درحال بازی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:25 توسط مامان
امیرحسین امروز بامهدشون رفتن اردو چاهک (یکی از روستاهای اطرافمون که هم سرسبزه وهم کناردریاست ) اندازه یه آدم بزرگ براش میوه ، تنقلات (گردو ،پسته ،نخود کشمش ، آجیل سویا،بادم)
کیک،حلو ا،آب میوه ،ژله وغذای ظهرهم براش تنداز میگو باسیب زمینی درست کردم کلی هم سفارش
مربیش کردم مواظبش باشه امیدوارم بهش خوش بگذره چرا که ازصبح که بهش گفتم باخاله می خواد بره
دریا تند تند لباس پوشید وهمش می گفت : دریا آک بادی(دریا خاک بازی کنم )
![]()
من سه مشکل اساسی دارم که ازشما دوستای عزیزم راهنمایی می خوام![]()
اول اینکه من هنوز نتونستم اتاق امیرحسین رو جدا کنم واز اتاق گذشته اون شبها حتما باید توی بغل خودم بخوابه وحتی موقعی که خوابه یه غلتی می زنه اگه به من نخورد گریه راه می ندازه
باید حتما دستش توی دستم باشه تا راحت بخوابه
به باباش می گه : این اتاق منه ومامانی واون اتاق بابایی
![]()

دومین مشکل من شیرخوردنشه که باید موقع خواب وصبح حتما بخوره امیرحسین ازروز اول شیرخشک خورده واصلا شیرمادرنخورده وحتی بچه هایی روکه می بینه می می می خورن با تعجب نگاه می کنه
ولی وابستگیش به شیشه شیر اینقدرزیاده که شیر رو بدون شیشه نمی خوره
وحتی دوغ روهم می گه
لیلوره (شیره) ومی خواد توی شیشه بخوره دوروز شیشه بهش نمی دادم و شیررو با لیوان بهش می دادم می ریختش ویا دست توش می زد
ومشکل سومم پوشکش هست چرا که اصلا حاضر نیست خبربده بهش می گم مرد گنده دیگه نباید پامپی بشی می گه من اونده می گم مامانی دیگه پامپی نداری باید بگی مامایی بریم دستشویی
می گه هشتا ونهتا پامپی دالم (تعداد زیاد رو می گه هشتا ونه تا ) بعض وقتا هم بسته پامپرزش رو باز می کنه و پامپرزهاش رو دونه دونه می کنه ومی گه ایناها پامپی امیسین (اینها پامپی های امیرحسین هستند ) خلاصه ما این مشکلات رو داریم که من نمی دونم براش چه برنامه پیاده کنیم


امیرحسین درکنار محمد ومهدی نوه های مدیرعامل من ونیمه ای ازفرید پسر همکارم

دوتا عکس هم از پسردرس خون من


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:1 توسط مامان

هروقت می خوام زود زود بیام دیرترازهمیشه می یام این هم ازشانس منه 
روز جمعه خاله سارا با یک کیک به شکل ماشین پلیس من وامیرحسین روبا یک جشن تولد ازپیش برنامه ریزی شده غافلگیرکرد خاله سارا خواهر کوچیکه منه و علاقه عجیبی به امیرحسین داره از اینکه من امسال نمی خواستم برا امیرحسین تولد بگیرم همش بهم غر می زد اینکه ادم یه بچه داشته باشه وبراش تولد نگیره تا اینکه روز جمعه در حالی که من تند تند کارهام رو انجام می دادم که ساعت ۱۲باخیال راحت تکرار سریال روزگارشاهزاده روببینم کیک به دست وارد شد وبا گفتن اینکه بقیه هم ساعت ۴بعدازظهر می یان از کنارمن
رد شد وکیک رو گذاشت یخچال من هم زنگ زدم وشرینی ومیوه سفارش دادم وخلاصه یه جشن تولد کوچیک خانوادگی راه انداختیم ![]()


امیرحسین اینقدرخوشحال شده بود که می رفت ومی اومد ومی گفت تولل منه ،کیک تولل ماشین پلیشه ،ماشین پلیشه منه بده (ماشین پلیس من روبده )![]()
فرداش به راه پله اشاره می کنه وبه بابایش می گه : بابایی الی پله بالا (خودش رو نمی گذارینم ازپله بالا بره ومی گیم اتاق بالا هپو توشه حالا الی رو شکایت می کنه )
توی پارکینگ خونمون یه دستشویی هست که زیر راه پله قرا گرفته امیرحسین روبردم توش می گه :
دستشوا پارکینگه وبعد اشاره به سقف دستشویی می کنه ومی گه پله
مهد کودکشون یه کارتن شیربراش فرستادند من هم چون بهش شیر نیدو می دم گفتم اینها رو که استفاده نمی کنم ببرم برا دختر اوستا کاظم (دختر همکارم که همسن امیرحسین هست) گذاشتمشون دم در که موقع رفتن یادم نره همراهم ببرمشون رفته دوتاش روبرداشته می گه لیلور منه اون اوتر اوشا (این دوتا برامن اونها برای دختر اوستا)![]()
زین دوچرخه اش در اومد آورده به باباش می گه چرخی ارابه (چرخی خرابه ) ![]()
عمو نگین رو دعوا کرده ونگین گریه می کنه رفته پیش نگین ومی گه : ننین پیپلو آبیده ( نگین گریه نکن عمو پیپیلو خوابیده )![]()
بالاخره عکسهای آتلیه آماده شد





واین هم امیرحسین درکنار بابایی


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:25 توسط مامان
خبرخبر خبر
امیرحسین دوساله شده

روزجمعه تولد امیرحسین بود بابایی یه جعبه جوراب براش خریده بود بهش داد وگفت : تولدت مبارک
امیرحسین دیگه مبارک رو گرفته ما هرچه می خریم می گه مبارکه تولل مبارکه 
صبح جمعه باهم رفتیم بازارکه براش هم کادو تولدش روبخرم
هم چنددست لباس ،
توی بازار ما توپهای رنگ ووارنگ رو از تابلو آویزان می کنن که هرتوپی رو خواستی انتخاب کنی امیرحسین هم عشق توپ وهروقت می رویم بازار باید حتما یه توپ بخره
حالا هم توپها رودیده از کنارشون رد نمی شه وباخوشحالی می گه توپه توپه هرچه دستش روکشیدم که باخودم ببرمش فایده نداشت یک توپ والیبال کوچولوی آبی براش خریدم وگفتم بریم چند قدم همراهم اومد دوباره رفت پیش توپها وتوپ رو به فرشنده داد وگفت توچولوا این واشاره به توپ بزرگ کرد فروشنده هم که خوشش از امیرحسین اومده بود دست کرد بزرگه رو که صورتی هم بود بهش داد یه دفعه امیرحسین کوچیکه رو هم گرفت وگفت دوتاش وراه افتاد جلوترازمن هرچه گفتم یکیش بسه برگرد کوچیکه رو بده عمو گفت این کمزه این آبی ودر آخر مجبورشدم هردوتوپ رو براش بخرم

امیرحسین درحال بازی با مانکن ها

عصرهم با بابایی رفتیم آتلیه وعکس دوسالگیش روانداختیم
سقف آتلیه آینه کاری بود نگاه به سقف می کنه ومی گه عمو بالا (عمو رفته بالا )
موقع عکس انداختن هرچه عمو بهش می گفت انجام می داد و معنی بالا وپایین روخوب می فهمید اما هرچه بهش گفت لبخند بزن اصلا لبخند نزد ![]()

روز تولد امیرحسین روتمام دنیا جشن می گیرن نیست که امیرحسین خیلی دوست داشتنیه به همین خاطر همه دنیا دوستش دارن ![]()
سال نومیلادی روبه همه هموطنان کلیمی کشورمون وهمه گلهای زیبای دنیا تبریک می گویم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:55 توسط مامان
تاسوعاوعاشواری امسال هم گذشت چقدرروزها سریع می گذرن ،امیرحسین امسال سومین عاشورای زندگیش روگذرونده سال اول فقط۱۸روزش بود وپارسال ۱سال و۸روز وامسال ۵روزمانده به تولدش
پارسال به اصرار خواهرم برای دیدن نمایش تعزیه رفتیم وامیرحسین بغل بود ومن کمردرد گرفتم همون پارسال گفتم سال دیگه امیرحسین راه می ره وراحتم ولی امسال نه بغلم می اومد نه دستم رومی گرفت وازترس جمعیت جون به لبم کردگفتم سال دیگه راحتم چون امیرحسین بزرگه وهمراه باباش می ره دسته سینه زنی حالا سال دیگه امیرحسین چه برنامه ای برام پیاده کنه باید منتظرباشم


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:23 توسط مامان
سلام به همه دوستای گلم ![]()
ازمحبت همه تون یه دنیا تشکر
امیدوارم گلهای زندگیتون همیشه شادوسرحال باشن وهرگزطعم تلخ درد رونکشند ![]()
فقط۱۲روزدیگه به تولدامیرحسین مونده
ومن ازاینکه نمی تونم این روزروبراش جشن بگیرم ناراحت هستم
یه نوبت آتلیه گرفتم برم چندتا عکس درست حسابی ازش بگیرم
شیطونک دیروز رفته درخونه خواهرم درمی زنه ومی گه منم منم وحیدا (من وحیدم درروبرام باز کنید)
دامنه لغاتش ازوقتی رفته مهد خیلی خوب شده ومی تونه دونه دونه بچه های مهد رواسم ببره 
علفان (عرفان) ارتیا (ارشیا) لیحانه (ریحانه ) وحیدتوچولو (وحیدکوچولو)تینب (زینب)آنتانیا(آناهیتا)
برای لقمه می گه لمقه 
یکی ازلباسهای پارسالش روتنش کردم برگشته می گه توچولوها 
چسب بالای چشمش رودست نمی زنه هرکه هم می خواددست بزنه می گه عموآمپولا
قصه بزبزقندی رویک شب براش تعریف کردم حالا هرشب موقع خواب می گه مامایی مندولا (منگول)ومن باید شبی ده باربزبزقندی روتعریف کنم
یک وقت نصف شب بلندمی شه برای شیر وباصدای بلند می گه مامایی لیلورا(شیر) وقتی شیربراش آماده می کنم ودهانش می گذارم برمی گرده می گه لالایا شروع می کنم لالایی بخونم می گه مندولا
اندکی بامهربانی زیراین باران بمان
ابررابویسده ام تا بوسه بارانت کند![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:54 توسط مامان
میخواستم به مناسبت نزدیک شدن به تولد ۲سالگی گلم بیشتراینجابیام و براش خاطرات دوران بارداریم، زمان تولدش وانتخاب اسم امیرحسین روبراش بنویسم ولی متاسفانه کامپیوترم ویروسی شدوتا بردن وویندوزش روعوض کردن و اوردن ومن برنامه رونصب کردم وکارهای عقب افتادم روانجام دادم یه کم دیرشد

این روزها شیطونک من فقط کاردست خودش می ده چندروزپیش موقع بازی
بامحدی (محدثه) برس رو روی گونه اش کشیده ویه خط انداخته روگونه اش . دیروز هم همین که وارد خونه باباحاجی شدیم سریع رفت سراغ چهارپایه آهنی
ودریک چشم بهم زدن تاخواستم برم دنبالش صدای جیغش بلندشد وبالای پلک چشم چپش رو به اندازه یک بندانگشت چاک داد وچهاربخیه خورد .این که چه جوری رفتیم درمانگاه وباچه حالی بخیه اش کردن رو نمی تونم بنویسم چون حالا که بهش فکرمی کنم فشارخونم می ره بالا وسرگیجه می گیرم فقط بگم بچه ام توی عمر دوساله ش اینقدرگریه نکرده بود
واینهمه خون ازش نرفته بود 
می دونم دوستای عزیزم هم می گن چه مامان بی ملاحظه ای
ولی باورکنید امیرحسین لجبازترین بچه ای هست که توی عمرم دیدم
بعدازاینکه کارپرستار تمام شد امیرحسین پریدبغلم وباگریه گفت مامایی بیم (بریم )باهم رفتیم بیرون تابابایی بقیه کارها روانجام بده .آمبولانس رودیده میگه ماشین پیپیلو ( ماشین عموش سایپای سردخونه داره)



[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط مامان
امیرحسین ۲۳ماهه شد
![]()
شمارش معکوس شروع شد ![]()
۲۹روزدیگه گل پسری قندعسلی ۲ساله می شه![]()
وای خدای من 
یعنی ۱سال و۱۱ماه ازشیرین ترین لحظات زندگی من گذشته ![]()
گل گلولم عزیزدلولم خیلی دلم می خواست یه تولد باشکوه برات بگیرم ولی عزیزکم خودت می دونی روزتولدت مصادف شده با۱۵ماه محرم وتواسم حسین روروی خودت داری و باید یکی ازدوستداران امام حسین هم باشی پس من وبابایی تصمیم گرفتیم به احترام ماه محرم وصفر که روز تولدتو تا۶سالگیت دراین دوماه عزیز هست پول جشن تولدت رو برات پس اندازکنیم تا اینشالله وقتی ۶ساله شدی هم یه جشن تولدبرات بگیریم هم یه جشن برا مدرسه رفتنت البته یه جشن کوچولوی سه نفره می گیریم به مناسبت شیرین ترین لحظه زندگیمون


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:39 توسط مامان
بالاخره هوای شهرما هم سردشد دیروز پریروزهم که بارون بود
وهوای بارونی خیلی عالی ![]()
امیرحسین هم که اصرار داشت پشت پنجره بزارمش که بیرون روببینه وباخوشحالی
می گفت : بالونه ![]()

سرسفره نشسته بودیم
امیرحسین می اومد چندتا میوه برمی داشت ومی رفت توی اتاق خواب ودوباره برمی گشت چندتا دیگه برمی داشت ومی برد این کار روچندبارانجام داد بابایی برگشت بهش گفت : امیرحسین میوه ها روکجا می بری روشونه بابایی یکی زد واشاره به سفره گفت بابایی مم مما (بابایی توغذات روبخور)

هفته گذشته با کیوان ومحدثه (برادرزاده وخواهرزاده من) که ۵ساله هستند از گلخونه پریده بودن پایین که ماهیچه پای امیرحسین گرفته بود ونمی تونست خوب راه بره ومن وبابایی بردیم یه عکس از لگن وپاش انداختیم که خدا روشکر موردی نبود وبابایی که خیلی حساسه گفت : عصرها همراهم می برمش بازار تا که با بچه ها بپربپرنکنه خلاصه بابایی همراه خودش اون روبرد وشب اومدن خونه تا دوست بابایی براش یه بسته بادکنک خریده امیرحسین باخوشحالی بسته بادکنک رو به من نشون می داد ومی گفت بمبلیها (بادکنک به زبان ما ) هرچه گفتم مامایی بگو بادکنک گفت : عمو بمبله (عموگفته بمبله ) حالا هرکاریش می کنیم می گه نه بمبله فردا ش بابایی گفت امیرحسین رو آماده کن ببرمش بازارگفتم نه جانم همون دیروز کافیه حالا پای امیرحسین خوب شده ولی بادکنک همون بمبله هست که هست 
گریه می کنه که بمبله می خوام می گم بگو بادکنک می گه بانه بانه
همین که بادکنک رو دستش دادم با خوشحالی می گه بمبله ها ![]()

بهش می گم این دوچرخه کیه ؟می گه امیسینه (امیرحسین) می گم امیر می گه نه امیسین
هرچه می خواد می گه بدش (بده به من)
![]()
موقعی که می خوایم بریم بیرون باید به همه چیز خداحافظی کنه بای بای چرخی(دوچرخه) بای بای پمپم(پنکه) بای بای تلیتون(tv) بای بای .....
دستکشهاش رودستش کردم اومدیم بیرون می بینم دستش نیست می گم کودستکشهات می گه بای بای دستتس 

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:11 توسط مامان
بااینکه هوای اکثرشهرهای کشورمون سردشده
وپلیوروکاپشنها ازتوی کمدها بیرون اومدن وبخاریها روشن شدن ولی ماروزها هنوز ازکولر استفاده می کنیم اما شبها وصبها هوا خیلی سرده که مجبورهستیم بالباس گرم ازخونه بیرون بریم امیرحسین هم صبح با کاپشن وجوراب وکلاه می ره
وظهربا تاپ وشورت برمی گرده
یه سرمایی
خورده که نفسش بالا نمی یاد
داروهاش روهم با خواهش والتماس می خوره بهش می گم توی شربتت قند هست موزهست شکلات هست
حالا هروقت می خوام بهش بدم می گه ببت انده(توی شربت قنده )
خدارو شکرتب نداره وفقط آبریزش بینی وگلودرد داره وبخاطرگلودردش یک هفته است که ماغذامون شده سوپ وآش چون دلم نمی خواد خودم غذایی روبخورم که بچه ام نمی تونه بخوره

پسرکم مهدروخیلی دوست داره صبح که بلند می شه می گه بیم بته ها(بریم بچه ها) سرکوچه می رسیم طرف راست خونه بابامه سمت چپ مهدشونه اگربه طرف سمت راست رفتیم گریه می کنه که بیم بته ها
چون ازهمه بچه ها کوچولوتره ومراقبت نیازداره یه مربی جدابراش گرفتن که لیسانس کودکیاری داره وخیلی به هم علاقه دارن
امیرحسین که براخوردن یه قاشق غذا جون من رودرمیاره حالا هرچه براش می گذارم می خوره
پامپرزش روهم که نمی گذاشت کسی عوض کنه حالا می ذاره خاله براش عوض کنه شعریه توپ دارم قلقلیه را هم بلدبخونه البته نصفش رومن می خونم نصفش رواون این جوری
یه توپ دارم کلکلیه سرخ وسفید وآبیه می زنم زمین اوا میله نمیدونم تا
تجامیله من این توپه نلاشت م مشقام روخوب نبشت م بابایی بهم عیدی داد یه توپ کلکلی داد
وروجک یادگرفته وقتی درحال خرابکاریه صداش می زنم ومی گم امیرحسین کجایی می گه نیستش
ووقتی درحال بازیه میگم امیرحسین کجایی می گه اینجایی 
یادگرفته وقتی می گم اومدی می گه اومدم
عاشق موزونارنگیه وقتی خونه بابام هستیم میره توی آشپزخونه می یاد تانارنگی دستشه ومی گه نادنگی
سفره غذا روانداختم می گم بیا غذا بخور یه دفعه می گه مامایی مودی
اندور- تیوی حالا که نگاه به سفره می کنم تا تمام میوه هایی که اسم برده نقاشیشون توی سفره هست

یه لگد به ماشین همکارم می زنه صدای آژیردزدگیرش بلند میشه برگشته می گه فوولیا (فوضولی کردم )
![]()
![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:7 توسط مامان
امیرحسین ۲۲ماهه شد
![]()

عزیزکم باورم نمی شود که ۲۲ماه ازآن لحظه زیبا ودوست داشتنی گذشته است ب
اورم نمی شود که ۲۲ماه ازروزی که من هم توانستم مادربشوم گذشته است ۲۲ماه اززیباترین لحظه های زندگی اگرچه همه آن لحظه ها زیبا ودوست داشتنی نبوده اند چرا که دراین ۲۲ماه من هم باگریه هایت گریسته ام وبا دردهایت درد کشیده ام هرگز فراموش نمی کنم روزهای اولی که تازه پاگذاشته بودی به زندگی و من بچه داری بلدنبودم باگریه هات من هم گریه می کردم بیچاره بابایی که می خواست هم جلو گریه تورا بگیرد هم مرا
واینک ازاینکه تورادارم خودراخوشبخت خوشبخت می دانم
خدایا تورا شکرمی کنم بخاطرهمه چیز به ،خاطر امیرحسینم
ازاینکه یکی از فرشتگانت را تحویلم دادی ومرا لایق مادربودن دانستی ممنونم 
خدایا
به من کمک کن تاکه بتوانم ازاین فرشته کوچولو یک مردبسازم کسی که همیشه شاکرنعمتهای تو باشد
خدایا
خواهش می کنم همیشه همراه فرشته ام باش ونگذارروح شیطان ملعون دروجودش رسوخ کند
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:25 توسط مامان
دلم یه عالمه برادوستای گلم تنگ شده بود یه کوچولو وقت گیرم اومد گفتم بیام تایادم نرفته کارهای شیطونکم روبنویسم آخه هرروزکه می گذره شیرین ترمی شه خصوصا که بخاطرمهددامنه کلماتش گسترده ترهم شده وکلمات روخیلی شیرین بکارمی بره
چندروزپیش توی حیاط صدای مربیش روکه دخترهمسایه مون هست روتوی کوچه شنیدباذوق می گه مامانی عالیه ها
![]()
بالاخره برای پارک محلمون وسایل بازی آوردن وبچه های محله هم ۲۴ساعت مشغول بازی هستند کی درس می خونن یا استراحت می کنن من نمی دونم
امیرحسین هم هروقت ازکنارپارک ردمی شیم اشاره می کن که تاب تاب بادی
حالابهش قول دادم روزجمعه ببرمش

دیشب اولین بارون امسال شهرکوچک ما باریدن گرفت صدای دلخراش
رعدوبرق تمام پنهای آسمان را فراگرفته بود وامیرحسین ازترس زیرپتوقایم شده بود دراین گیروداربرق هم رفت وباتوجه به اینکه ماهنوزاز کولروپنکه استفاده می کنیم هوای اتاق خیلی گرم شده بود وامیرحسین عرق کرده زیرپتو همچنان قایم بودوهرچه من پتورا کنارمی کشیدم اون باگریه دوباره روی خودش می کشید

یه دونه بادکنک بابایی براش خریده ازاون جنس خوبا بهش می گه بانه بانا هرکاری کرد بترکونش نتونست حالا شده عزیزدلش وهرجامی ره
باید بانه باناش هم همراش ببره می خواست بره مهد گریه که بانه بانا
ماهم همراش فرستادیم
ظهرکه ازمهداومدخواب بودوبادکنک روبابایی نیورده بودعصرکه بلندشده می گه مامانی بانه بانا
![]()
خونه عموایوب خونمون دعوت بودن داشتم برنج پیمانه می کردم به شوخی می گفتم این سهمیه عمو ایوب ،خاله مریم،.....
وقتی ظرفها روبرا مهمونی آماده کردم رفته پیشدستی هارو ورداشته ویکی یکی می چینشون ومی گه عاله(خاله) - پیل پیلو(عموایوب)- --دومی(داماد عموایوب روبابایش به شوخی دومی صدامیزنه که اون هم یادگرفته وصداش می زنه دومی) نانو
چون بچه هامن روخاله صدامی زنن اومده کنارم ومی گه عاله![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:38 توسط مامان
یه مدتی نیستم اول از دوستای گلم معذرت می خوام که نمی تونم بهشون سربزنم بعد هم از پسرخوشگلم عذرمی خوام که نمی تونم خاطراتش روبراش بنویسم
![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:56 توسط مامان
شب پنجشنبه تولد امیرمحمد خوشگل عمه بود (پسرکوچیکه داداشم که ۹ماه از امیرحسین کوچیکتره ولی امیرحسین اصلا تحویلش نمی گیره ) 
امیرحسین اینقدر شیطونی کردوآتیش سوزوند که حسابی خسته شد از بس از پله ها رفت بالا واومد پایین دنبال بچه ها که من پادرد گرفتم چون مجبور بودم دنبالش برم که یک وقت پرت نشه
امیرمحمدی جان تولد مبارک باشه گلم

ازوقتی مزه غذاها رومی فهمه من وبابایی چیزی که براش ضرر داره اصلا نمی خریم وخودمون هم نمی خوریم ولی دیشب بابایی نوشابه خریده بود وقتی ریخت توی لیوان که بخوره امیرحسین متوجه شدوگفت:من گفتم چای هست (چای چون داغه نمی خوره ومی گه داگه )
گفت :
چای لیوان رونزدیک دهانش بردم وگفتم :دستم سوخت داغه
اون هم باخونسردی لیوان روازدستم گرفت ویکم
خوردوگفت :دلوغ (دروغ) ماازتعجب شاخ دراورده بودیم
وباچشمای گردشده نگاش می کردیم من گفتم مامان این دارو هست ومال بابایی وسریع گذاشتمش توی یخچال که متوجه نشه که دید ودریخچال روباز کرد وگفت من دالو
منم بهش توجه نکردم اون شروع به گریه کردکه دالو تا آخرشب می گفت دالو صبح بلند شداز خواب گفتم دیگه یادش رفته رفت کناریخچال وگفت مامان دست درد دالو (مگس دستش رونیش زده وچون حساسیت داره دستش ورم کرده ومن جای نیشش رو دارو می مالم ) من هم داروی دستش رو آوردم براش بمالم یک دفعه گفت : دالو بابایی
![]()
درادامه پروژه( احمق)اگرچه خیلی کم بکارش می بره ولی دیگه بجای احمد می گه احمق شوهر عمه اش اسمش احمدهست بهش می گم سلام به عمو کن به عمو دست می ده ومی گه عمو احمق ![]()
موزتزئینی روبرداشته ومی گه : مود پاک![]()
عموایوب اومده خونمون دویده جلو بابایی ومی گه پیل پیلوا (عموایوب خونه هست)

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:26 توسط مامان
روز کوچولوهای ناز نازی رو به همه کوچولوهای جهان الخصوص خوشگل خوشگلای خودم تبریک عرض می کنم

امروز تولد یک سالگی وبلاگ امیرحسینه این هم کیک تولدش![]()

دیروز من وامیرحسین وبابایی سه تایی رفتیم کناردریا جشن بادبادکها که به مناسبت روز کودک برگزارشده بود ساعت ۱۱ظهرمدیر امیرحسین
تماس گرفت وگفت ساعت ۵عصر کناردریا برنامه دارن امیرحسین رو ببریم برای بابایی زنگ زدم وگفتم یه بادبادک برا امیرحسین بخره ظهر وقتی بابایی اومد خونه امیرحسین بدو بدو رفت دم در وگفت :بابایی بادبادی 
![]()
ماهم سه تایی عصر رفتیم امیرحسین بادبادکها رو که دید با هیجان بهشون اشاره می کرد ومی گفت بادبادی

از وقتی امیرحسین به دنیا اومده عموایوب پیل پیلو صداش می زنه واین رو چنان با عشق تلفظ می کنه که جای هیچ اعتراضی برای من نمی گذاره (من روی اسم امیرحسین خیلی حساسم وتاکیددارم که کامل تلفظ بشه )حالا امیرحسین می تونه پیل پیلو روتلفظ کنه دیشب خونه عمو ایوب سر میز شام بودیم که صدای ماشین اومد امیرحسین برگشت گفت بوبومبا(بااینکه می تونه بگه ماشین ولی هنوز هم می گه بوبوم) ما توجه نکردیم یه دفعه با عصبانیت گفت بوبوم پیل پیلوا (ماشین عمو ایوب هستا )حالا ما همه غش کرده بودیم از خنده ![]()

هروقت برای امیرحسین شیر آماده می کنم کنارم می ایسته ومی گه لیلور(شیرول-شیر)واصرار می کنه شیر خشک بهش بدم بخوره من هم یه نصفه قاشق توی دهانش می ریزم یه کم از دهانش بیرون ریخت روی فرش خودش گفت وای وای ودوید وگفت جالو ورفت جاروروآورد وشروع به پخش کردنشون کرد به من هم نمی داد که جارو کنم ![]()
مدیرشون می گه توی مهد خیلی شیطونی می کنه سبد اسباب بازیها رو می ریزه بچه ها هم دنبالش جمع می کنن
کلمه معروفش(احمق) رو هم هنوز بکار می بره مدیر هم بخاطر اینکه بقیه بچه ها ازش یادنگیرن به بچه ها گفته اون بابایش روصدا می زنه که اسمش احمد (اسم بابایی احمد نیستا) بچه ها هم صداش می زنن احمد حالا توی خونه تا می گه احمق ومن نگاش می کنم می گه بابایی یا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:31 توسط مامان
عزیزدل مامان۲۱ماهه شد
۱سال و۹ماه از زندگی کوچولوی خوشگل من می گذره
الهی که ثبت ۱۰۹سالگیت را اینجا بزنی مامان جان

روز چهار شنبه۸/۷/۸۸ امیرحسین به مهد کودک رفت پسرک نازم یکم زیاد گریه کرد ومن تویه فرصت که مربی داشت اتاق بازی رو بهش نشون می داد جیم شدم ولی صدای گریه اش تمام روز توی گوشم می پیچید بیشتراز صدبار به مدیرشون زنگ زدم وهر بار هم بهم می گفت که در حال بازیه ونگران نباش آخر کاری هم مدیر بخشمون سرم داد کشید که توکه کشتیشون ازبس زنگ زدی ظهر هم خسته وکوفته وارد خونه شد
وهرچه ازش می پرسیدم که چکار کردی چی خوردی فقط می گفت بادی(بازی) خلاصه امیرحسین هم مهد کودکی شد

دیشب بخاطر اینکه خاله جون امیرحسین آپاندیس عمل کرده بود من همراه شب اون بودم وامیرحسین هم مهمان خونه عمو ایوبش بود خودش وعمو وحیدش کنار هم خوبیده بودند واصلا انگار نه انگار یه مامانی هم داره صبحش هم مهد هم بی مهد خلاصه حسابی برا خودش آدم حسابی شده تنهایی می ره مهمانی و توی مهد هم که بچه خوبیه واصلا نمی گذاره کسی دست به پامپیش بذاره و می گه من مردم وشما خانم پس دست بهم نزنید در عوض همن که به خونه رسید می گه مامان پامپی پی پی ومن هم مجبورم راه به راه ببرمش دستشویی مدیرشون هم می گه برا عوض کردنش تمام منطقه رو روی سرش می گذاره
امیرحسین آماده برای رفتن به مهد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:19 توسط مامان

این روزا اصلا حوصله ندارم حتی حوصله اینجا رو هم نداشتم هفته گذشته هفته بدی بود برام توی شرکت دلم بد جوری شکست به طوری که تمام علاقه ام به کار رو از دست دادم و دلسرد دلسرد شدم

روز دوشنبه امیرحسین رو برای انجام آزمایشات ورود به مهد کودک به درمانگاه بردیم و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشت ودکتر نامه تایدیه رو به ما داد

عصرروز سه شنبه هم شیطونک من خونه باباحاجی لجبازیش گل کرد که خودم می خوام میوه ام رو تکه کنم وبا چاقو انگشت کوچیکش رو زد
وکلی گریه که تاقو دس دد(چاقو دستم رو درد اورد)مامانم هم هرچه براش چسب زخم می زد ودرش می اورد آخر کار مامانم دستش رو با یه پارچه سفید تازیر آرنجش باند پیچی کرد واون هم اینقدر ذوق کرده بود ووقتی من از سر کار رفتم خونه بدو بدو اومد جلوم وگفت مامانی دس و دست باندپیچیش رو به من نشون دادو همین برنامه رو برا بابایی ودایی احسانش هم اجرا کرد
خواهر جون بنده یک دونه قلک برا امیرحسین درست کرده امیرحسین هم عاشقشه وهمین که بابام می ره خونه قلک رو ورمی داره وبدوبدو می ره جلو بابام
بابایی پولی اولاق
بابای بنده هم روزی چند بار فقط بخاطر اینکه امیرحسین اولاق رو تلفظ کنه پول براش می ندازه توی قلکش شب که می خوایم بریم خونه اولاق رو برمی داره وهمراش می یاره خونه وصبح دوباره می بره خونه باباحاجی ![]()
باهم رفته بودیم بازار اشاره به هپوها کردم وگفتم امیرحسین
هپو امیرحسین اشاره به توپها :مامانی پوپه بالا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:24 توسط مامان
طاعات وعبادات عزیزان قبول درگاه حق
![]()
خوشگل خوشگلای من این روزا حسابی آقا شده گلم هروقت شکلات ویا بیسکویت می دم دستش اول آشغالهاش رو یک راست می بره می ریزه توی آشغالی بعد شروع به خوردن می کنه آقا کوچولوی من وقتی سیب زمینی سرخ می کنم شروع می کنه مم مم هنوز خوردنی رو می گه مم مم وقتی براش می کشم می ره توی سالن رو بروی تلویزیون می شینه ومی گه تی تون وبه بالش لم می ده وپیشدستی سیب زمینی رو هم می زاره روی شکمش
اگه کولر روشن نباشه خودش اون رو روشن می کنه چون دکمه اون پایین هست و دستش بهش می رسه هرچه هم دعواش می کنم که این کار خطرناکه فایده نداره ومی گه برک (برق) ؟

این هم دوچرخه جدید امیرحسین

این دوچرخه قبلی امیرحسینه که از عمو ایوب برا تولد یکسالگیش کادو گرفته بود چون بلد نبود سوار بشه و به این نحو بازی می کرد گفتم ببرم خونه باباحاجی تا پیش بچه ها یاد بگیره ما صبح امیرحسین رو با دوچرخه صحیح وسالم تحویل دادیم وظهر که رفتیم خونه دیدیم دوچرخه تبدیل شده به سه تکه شامل چرخ جلو،فرمان ،تنه بله محدثه وکیوان سوار دوچرخه شده بودند واین بلا رو سرش آورده بودند امیرحسین تا چند روز با تنه خالی بازی می کرد تا اینکه یه روز روی دوچرخه پرت می شه وخواهر مهربون من هم که امیرحسین رو خیلی دوست داره از روی عصبانیت دوچرخه رو پرت می کنه بالای پارکینک .حالا بعد از چند ماه امیرحسین یاد دوچرخش افتاده وهمین که می رفتم خونه باباحاجی دستم رو می کشید که علی بوم بوم بالا (بلند شو دوچرخه رو از بالا دربیار) ومی رفت زیر پارکینگ می ایستاد واشاره می کرد ومی گفت بو بوم امیل (دوچرخه امیر)به بابایی گفتم برا امیرحسین دوچرخه بخر گفت :حالا که نمی تونه دوچرخه سواری کنه هروقت تونست براش
از دوبی می خرم من هم گفتم این دوچرخه ها که برا دوروزه حالا یکی براش بخریم تا اون موقع هم دوباره براش می خریم خلاصه آخرش تصمیم گرفتیم براش بخریم به امیرحسین گفتم برات دوچرخه بخرم؟
گفت :نه گفتم چرا پس چی می خوای؟ گفت : ماچین ![]()


فرهنگ لغت امیرحسین در۲۰ماهگی
حرف ش و ر را ل تلفظ می کند وحرف پ را خوب تلفظ می کند
شیر:لیلول
دوچرخه : چلخی
هال: ال
توپ:پوپی
آلبوم عکس خودش :نی نی یا
الاک(الاغ) : میوا:جوجوا:بدی (ببعی)
انودی :هندونه
اندور:انگور
اندا:انار
مود:موز
تاتو:چاقو
پامپی:پامپرز
اه اه(درحال که بینیش رو می گیره) آشغالی
اجزای بدن رو هم تاحدودی می شناسه
دوش: گوش
مینی:بینی
ادرو:ابرو
دندون:دندان
پا:پا
دس:دست
کلمه بد(اح م ق) رو یاد گرفته واینقدر خوب وسریع تلفظش می کنه که نمی دونیم چطور تنبیهش کنیم وقتی رفتیم براش دوچرخه بخریم بابایی بهش گفت بیا سوار شو ببینم پاهات می رسه به رکابش، برگشت سریع گفت احمک جلو فروشند ضایع شدیم رفت ![]()
البته این کلمه رو فیلم کره ای سام سون که از کانال فارسی ۱پخش میشه یاد گرفته وبه همین خاطر هم بابایی من رو از دیدن این فیلم محروم کرده من هم مجبورم ساعت ۱۱که تکرار اون پخش می شه باهزار دردسر امیرحسین رو خواب کنم واین فیلم روببینم ![]()
هروقت هم عکس العمل من رو روی این کلمه می بینه فوری می گه هپوا....(منظورم هپو بود)اون موقع غش می کنم از خنده ![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:33 توسط مامان
طاعات وعبادات همه دوستای گلم قبول درگاه حق 
شهادت مولی موحدین ،امیرالمومنین را به شما وهمه شیعیان جهان تسلیت می گویم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:17 توسط مامان

خبر خبر-خبر
امیرحسین ۲۰ماهه شد![]()
الهی مامایی قربونت بره عزیزم 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط مامان
ماه رمضان، ماه خدا ،برهمه دوستان عزیزم مبارک باشد
امیرحسین این روزا اینقدر شیرین زبون شده که حسابی خوردنیه دیشب اشاره به ماشین بازیش می کنه ومی گه :مامایی ماچین
(قبلا می گفت بوم بوم )وهندونه رو که کنار یخچال گذاشته بود روی شکم گذاشته وبا یه جون کندنی اورده پیش من ومی گه مامایی پوپه
وگذاشته روی زمین ومی خواد شوتش کنه گفتم این توپ نیست این هندونست می گه: انودی
در یخچال رو باز می کنه ومی گه اندور (انگور ) روزای اول جونش انگور بود ولی از اونجا که یه چیزی زود دلش رو می زنه انگور هم دلش رو زد وحالا فقط گریه می کنه ومی گه اندور من هم بهش می دم می شینه دونه دونه لهشون می کنه و می ره جارو رو می یاره ومی گه :جالو 

وقتی حمومش می دم
هیچ جوری نمی تونم از حموم درش بیارم مگه بهش بگم بریم موز بهت بدم اون هم سریع می یاد بیرون ومی گه مود

شب اول ماه رمضان ما برنامه داشتیم با آقا
عصر جمعه استقلال بازی داشت وبابایی هم طبق معمول تلویزیون رو توی بغل گرفته بود وچون استقلال هم گل نزده بود یکم زیاد اعصابش همچین داغون
امیرحسین هم شیطونیش گل کرده بود
وهی می رفت جلو تلویزیون می ایستاد ومی گفت : عمو پوپ وبابایی هم دعواش می کرد که برو کنار آخر کار من گفتم امیرحسین بیا بریم لالایی
خلاصه بردیم وبا یه شیر
وکلی دردسرخوابش کردم حالا ساعت ۸غروب
خلاصه با دلخوشی که آقا خوابه نشستیم تا ساعت ۵/۱۲راحت فیلم دیدیم وبعد از جومونگ اومدیم بخوابیم که آقا بیدارشد وبا خند ه می گفت:بادی (بازی ) بابایی مثل همیشه توی بغل گرفتش وگفت بخواب
اون هم شروع کرد به شعر خوندن
و یه بار با پاش توی شکم من می زد ویه بار توی شکم باباش من که نمی دونم ساعت ۵/۱بود یا۵/۲ آخرش خواب رفتم
اما بابای بدبخت که نمی دونم کی خواب رفت ساعت۴با صدای زنگ ساعت بلند شدم برا سحر وقتی سر سفره نشستیم به بابایی گفتم آخر کی خواب رفت بابایی گفت نمی دونم من خواب رفتم ،که یکدفعه یکی پشت سر ما گفت بابایی ![]()
![]()
بابایی گفت برو پیش مامان بطری آبی رو بیار، بطری روبهش دادم وگفتم بیا بریم برگشت توی آشپزخونه ورفت لیوان رو از توی آبسردکن یخچال برداشت وگفت :دیوا(لیوان) بابایی

ماهی می خواستم سرخ کنم اومده کنارم ایستاده وهیچ نمی گه ماهی درسته بود نه تکه تکه یک دفعه اشاره کرد وگفت :ماهی


از شبکه فارسی ۱یک فیلم کره ای پخش می شه که من خیلی بهش علاقه دارم وروی چندبار که پخش می شه می بینمش چند روز پیش رفته جلو تلویزیون ایستاده و نگاه پسره می کنه و میگه بابایی بابایی واین بابایی رو چنان با اعتماد می گه که انگار واقعا بابایی توی تلویزیونه واز اینکه جوابش نمی داد اعصابش خوردشده بود ومی گفت اوف
،اسم دختره سانشیله امیرحسین توی خونه می گرده ومی گه تانتیل
دوم شهریور هم تولد من بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط مامان
پسرم مهندس کامپیوتر هست ها.......

سی ثانیه پس از دریافت مدرک مهندسی

این هم بعد از بازی با هاپو که چه ناز خوابیده (خونه باباحاجی)
روز ۵شنبه امیرحسین بعد از سه ماه بالاخره به آرایشگاه رفت
روز ۵شنبه دایی احسان برش می داره ومی ره پیش بابایی وسه نفری می رن آرایشگاه از شانس خوب آرایشگر امیرحسین توی راه خواب می ره واون می تونه راحت کارش روانجام بده ولی موقعی که می خواد خط پشت گوشش روبندازه قیچی گوشش رومی زنه وباعث بیداریش همراه باگریه می شه اون هم چه گریه ای تاساعت ۲ظهر یک ریز گریه می کرد بایک مکافاتی حمومش دادم وبابایی یه شیر تند تند براش زد و گذاشت توی دهنش تا تونستم لباس تنش کنم از جون خودم سیرم کرد قسم خوردم تا خودش بزرگ نشده که با پای خودش بره آرایشگاه دیگه کارش نداشته باشم
بابایی برا سالن یه پرده نصب کرده روز اول بااشاره به پرده به امیرحسین گفت امیرحسین پرده
حالا امیرحسین همین که واردخونه می شیم اشاره می کنه به پرده ومی گه :مامایی پردی
واین پردی رو اینقدر شیرین می گه که دلم می خواد درسته قورتش بدم

چند روزپیش بعدازاینکه غذا خوردیم سفره رو جمع کردم ولی چون اون هنوز داشت غذا می خورد (بازی می کرد) به سفره اون دست نزدم وظرفها رو بردم آشپزخونه یه دفعه پشت سرم گفت مامایی برگشتم دیدم سفرش توی دستشه وبشقابش هم ازدستش افتاده توی خونه
وتمام آشغالهای سفرش هم توی راه ریخته تااومده آشپزخونه نمی دونستم دعواش کنم یا بخاطر کمکش تشویقش کنم وجالب اینجاست که با چهره معصومش نگام می کرد ومی گفت مامایی وسفره روبه طرفم گرفته بود توی بغل گرفتم وحسابی بوسش کردم
دیروز چندتااز دوستای بابایی اومده بودند خونمون شربت براشون آماده کردم ببرم قبلش توی لیوانش براش ریختم وبعدسینی روبرداشتم که ببرم جلومروگرفت وگفت ببت (شربت) گفتم لیوان دستت بخور یه دفعه دیدم لیوان رو ریخت روی زمین ودوباره گفت ببت
حالا شما بگید من باید چکار می کردم نباید توی گوشش می زدم اما دلم نیومد خدایش موش روکه کوتاه کرده خیلی عزیزتر شده
دیروز همین که می دید لباسهاش روتازدم وگذاشتم توی قفسه لباسیش می رفت وهمه رو می ریخت توی خونه وقتی بهش می گفتم کی ریخته مثل همیشه می گفت الی آخر کاری باعصبانین گفتم کوالی می خوام بکشمش الی کجایی بیا می خوام بکشمت رفته توی هال ایستاده می گه الی الی ( یعنی توکجایی الی)
فرهنگ لغتش رواسم بچه ها
امیل:امیرحسین
محمن:امیرمحمد
محنی :محدثه
لالو-لالی:لاله
بالو:بابایی
وحیل:وحید
چندروز پیش ظهر هرکاریش کردیم نمی خوابید بابایی محکم توی بغل گرفتش وگفت بخواب اون خوابش نمی اومد بهمین خاطر شروع به شعرخواندن کرد(به زبون خودش )بعدازچندلحظه شروع کرد به گفتن:
الی :نه الو
محنی :نه محنو
لالی:نه لالو
نانی :نه نانو
بابایی:نه بالو
دوباره ازاول خندم گرفته بود ولی خودم روخوابی زده بودم که بخوابه
نمی دونم چرا این روزها اینقدرشیرین شده علاقه خاصی داره کلمات روبه او ختم کنه هرچه هم بهش می گم فایده نداره

![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:18 توسط مامان
این روزها هرجاکه می ریم حرف حرف آنفلانزاست
من که تادلتون بخواد ترسو البته نه براخودم ها برا گل پسرم
شدم که روزی هزاربار دست وصورتش رومی شورم
برامامانم گفتم توی خونه زندانیش کنه واصلا ازخونه درنیاد شدم روانی![]()
شبی پنجاه بار بیدارمی شم وچکش می کنم
ببینم نفس می کشه تب نداره ![]()
تااینکه دیروز طاقت نیووردم وبا دکترش تماس گرفتم که بهم گفت جای نگرانی براامیرحسین نیست چراکه فقط برا اونهایی که مریضی های خاصی دارن خطرناکه
بیایید دعا کنیم واکسن این بیماری زودتر ساخته بشه چراکه گلهای کوچولویی هستند که آسم دارند که این بیماری خیلی براشون خطرناکه ![]()
بیایید دعا کنیم هیچ گلی نه بااین بیماری باهیچ چیز پرپرنشه ![]()
هفته گذشته برا یه دوره کاری به شیراز رفتم البته بدون امیرحسین که اون یک شب هزارشب برام گذشت چراکه اولین شب بدون امیرحسین روگذروندم(البته ازوقتی امیرحسین دارشدم)![]()


سه شنبه هفته گذشته عقد ناهید یا همون نانوی امیرحسین بود بااینکه من کلی نصیحتش کردم و گفتم هنوز خیلی بچه است برا زندگی مشترک(۱۷سالگی) ولی اون تصمیم خودش روگرفت مبارکش باشه وامیدوارم خوشبخت بشه واین من باشم که اشتباه کرده باشم وهمیشه موفق باشد![]()

پنج شنبه هو عقد خاله سارا همکار من بود که اون هم مبارکش باشه وخوشبخت بشه ![]()

روز جمعه هم بخاطر بازی استقلال بابایی مارو توی خونه زندانی کرد ونتونستیم بریم پارک ![]()
![]()
راستی یادم رفت به دوستای عزیزم بگم من بخاطر موافقت نکردن مدیربخش نتونستم استعفا بدم البته باشرایطی که گذاشتم وتوافق
فعلا همچنان سر کارهستم تاببینم چی می شه چرا که من کارم رو خیلی دوست دارم و۸سال است که توی این کارهستم ودل کندن از این کاربرایم کمی سخت است ![]()

ازدوستانم که نگرانم بودند متشکرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:50 توسط مامان
این روزها بارون گردوغبارتمام شهر کوچولوی مارو پوشیده وباعث شده ما زندونی خونه هامون بشیم
امیرحسین هم توی خونه تنهایی حسابی حوصله اش سر رفته وبا شیطونی مامانی رو عاصی کرده ![]()
این روزها هرچه خرابی می کنه بهش می گیم کی کرده می گه الی (خواهرزاده من ۹ساله است)وقتی می پرسیم کی؟ دوباره می گه الا ووقتی دوباره بلندتر می گیم کی؟ اون هم بلندتر می گه الاها دیگه شده وقتی چیزی رو خراب می کنه قبل ازاینکه ازش بپرسم می گه الی شده که به لباسهاش هم اشاره می کنم ومی گم مال کیه می گه الی می گم بگو من می گه نه الی ![]()
نمی دونم کجا یاد گرفته هروقت می خوام چیزی بهش بدم که نمی خواد به زبان گناوه ای می گه نیخوم با نی خیلی کشیده
(زبان گناوه بازبان بوشهری فرق می کنه گناوه چون بیشتر مردمش لر هستند زبانشون ادغامی از لری وفارسی است اما زبان بوشهری زبان بندری است که من خودم هم بیشتر صحبتهاشون رو نمی فهمم )
من وبابایی هم هر کاری می کنیم که بگو نمی خوام می گه نیخوم ![]()
برا صبحونه خوردنش خیلی مشکل دارم غیراز شیر اون هم توی شیشه هیچ نمی خوره امروز بابایی رو صبح زود بلند کردم که برو آش بخر شاید آش بخوره اما موقعی که می خواستم بهش بدم اون کلمه معروفش رو دوباره بکار برد که نیخوم خامه روی کیک می مالم وخودم یک گاز بهش می زنم که بدونه خوشمزه است اما باز هم سرش رو برمی گردونه ومی گه .....
غذا خوردن هم عاشق کوکو وکباب شامی است که از ساعتی که رو اجاق سرخ می شه تاوقتی که توی سفره است همش می گه مم مم
به ماهی پلو هم خیلی علاقه داره البته دیروز که درست کرده بودم و براش کشیدم (علاقه داره خودش غذا بخوره بدون کمک من هم براش یه سفره پارچه ای درست کردم وخودش رو می زارم وسطش تا هرجوردلش می خواد بخوره )بعدازاینکه غذاش رو تموم کرددلم خوش که همه تکه های ماهیش روخورده موقعی که دست وصورتش رومی شستم دیدم یه چیزی توی جیب روی شکمشه حالا که جیب رو وارسی کردم نگو همه ماهی ها رو گذاشته توی جیبش البته فکرکنم افتاده توی جیبش چون وقتی تکه ها رو دستم دید دستش رو برا گرفتنش دراز کرد ووقتی دید انداختمشون توی آشغالی شروع به گریه کرد ومن هم دوباره براش غذا کشیدم که این بار فقط چند تکه ماهی خورد ودیگه لب نزد
امیرحسین دیروز اولین کارتون زندگیش رو باحوصله نگاه کرد البته چند روزه که موقعی که من به تلویزیون نگاه می کنم اون هم نگاه می کنه واگر حیونی چیزی دید اشاره می کنه اما دیروز کارتون پسر کوچولویی که راننده یک ماشین خوشگل بود وباماشینش به شهر رفت تا برای حیوانهاش غذا تهیه کنه ولی بوق ماشین رو جا گذاشته بود وبدون بوق به دردسرهایی افتاد رو دید و با دیدن هرچیز اشاره به اون می کرد مثلا پلیس رومی گفت عمو اسب و گاو رو می گفت است ویا
رودخونه رو می گفت آبا وباحوصله تاآخرش آروم نشست ونگاه کردکه باعث تعجب من وبابایی بود البته من کارتونهای موش گربه وپلنگ صورتی ودرکل این نوع کارتونها رو براش نمی گذارم چون بغیرازخراب کاری هیچ نشون بچه نمی ده این کارتون هم ازکانال mbc3پخش شد
امیرحسین من رو بایک حالت محبت آمیز مامایی صدا می زنه وقتی این جوری صدام می کنه دلم میخواد پروازکنم
ودرآخر۱۹ماهگی گلم روبهش تبریک می گم
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:37 توسط مامان
دوست عزیزم بهارنارنج جون به یک نکته اشاره کرد که حیفم اومد این مطلب رو برا خاطره شدن ننویسم
قضیه ازاین قراره که موهای امیرحسین خیلی بلند شده وچون تابستونای ما هم هوا واقعا خیلی خوبه
بابای خودم هروز دعوا که بچه با موهاش خفه شده چرا کوتاهش نمی کنید بابایی امیرحسین هم چون امیرحسین سابقه بدی از آرایشگاه رفتن داره ویه گردان نیاز داره برا گرفتنش جهت کوتاه کردن موهاش
بابایی هم هی ما رو امروز وفردا می کرد تا اینکه خواهرجان بنده حوصلش سررفت وقیچی روگذاشت پشت موهای نازنین گل پسر ما وجلو موهاش رو خراب کردکه مارو مجبور کنه ببریمیش آرایشگاه بابایی هم پاش روکرد توی یک کفش که
چون موهاش خراب شده خودم ازته براش می زنمش من هم با داد وفریاد می گفتم بهت اجاره نمی دم بچه رو کچل کنی اون هم می گفت من هم نمی برم آرایشگاه ازمن اصرار والتماس ازاون هم انکار
خواهش برا کچل کردنش تا اینکه از پسرخواهرم احسان که امیرحسین عاشقش هم هست خواهش کردم ببرش آرایشگاه ولی وقتی ظهر رفتم خونه دیدم موهاش بهتر که نشده بدتر هم شده
چرا که امیرحسین آقا چنان گریه وآشوبی بپا کرده که آقای آرایشگر وسط کار
هردوشون رو بااوردنگی انداخته بیرون![]()
حالا گل پسرما بااون موهای قشنگش هرکجا که می ره کلی براش دلسوزی می کنن که آخ آخ مامان بی فکرت چه به روزت اورده
حالا من بیچاره توی کل این ماجر چه تقصیری داشتم خودم موندم توش
بابایی هم همچنان به کچل کردن می اندیشه اما مگرکه روی جنازه من رد بشه و دستگاه به موی گل پسرمن بگذاره
عکس خوشگلش هم می تونید توی پست قبل مشاهده کنید
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:56 توسط مامان
دوستت دارم
به اندازه آسمان پاک
می دانمت
به اندازه دریا
زلال می بینمت
وبه اندازه کویری
خشک وخالیم برایت
بادیدنت به تمام
خواسته هایم می رسم


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:59 توسط مامان
امیرحسین این روزا هرجا می ره ویروس پخش می کنه وشده که همه ازش فراری هستند یه سرما خوردگی ساده رو چنان توی خانواده پخش کرده که هرکه رو می بینی یه دستمال دستشه و می گه می خوام پلپل (امیرحسین )رو بکشم با یه بوس سرماخوردگیش رو بهم منتقل کرده
من وبابایی هم که جای خود داریم و باهرعطسه وسرفه ما کلی ذوق می کنه و می خنده وجالب اینجاست ازما تقلید می کنه

امیرحسین بالاخره عاشق دریا و آب بازی شد
حالا از دور دریا رو که می بینه با ذوق می گه آبا آبا واشاره به آبا و ماهم وعده جمعه رو بهش می دیم اما امان از دست این صدا وسیماوپخش برنامه هاش چرا که بابایی می گه تا جمونگ رو ندیدم ام
پام رو از خونه بیرون نمی زارم واینه که دیگه شب نمی شه بری دریا

ماهم بجای دریا می ریم پارک بادی اما امیرحسین از خونه های بادی می ترسه وبغیر از اتاق توپ هیچ جا بازی نمی کنه


ببینید چطور فاطیما رو چسبیده

عشقش شده تاب بازی وبقول خودش باب بادی
چند روز یش ناهید( دختر عمو وخاله ) خونمون بود امیرحسین از خوشحالی نمی دونست چکار کنه اول بهش می گفت نونو پوپ (ناهید توپ بازی ) بعد بهش گفت نانی پوپ وچند لحظه بعد شد نانو و در آخر شد ناهدو ومن چه کشیدم تااو آخر روازش گرفتم وناهید بدبخت هم با ویروس سرما خوردگی راهی خونه شون شدوبابایی هم از امیرحسین میپرسه نانو کجاست وامیرحسین هم می گه نانو نی (نیست)
تولد علی رضای گل رو بهش تبریک می گم
علی رضا جون ایشالله تولد ۱۲۰سالگی
تا بعد ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:45 توسط مامان
امیرحسین امروز واکسناشو نوش جان کرد یکم زیاد هم بابتشون گریه کرد ولی خدا را شکر تاحالا که حالش بدنیست فقط به بازوش که دست می زنی گریه می کنه ومی گه بوف
برا وزنش هم روی وزنه نمی نشست، پسرم با زبون خودش (گریه) می گفت من دیگه مرد شدم چرا باید توی وزنه نی نی کوچولوها بشینم
آخر سر هم مجبورشدیم وزنه رو ببریم پایین تا حضرت آقا روش سرپا ویسه وزنش هم که ۱۲کیلو بود وفقط ۳۰۰گرم اضافه کرده که باعث نگرانی من وبابایی شد
رشد امیرحسین در ۱۸ماهگی
وزن ۱۲کیلوگرم
قد ۸۶
دورسر ۵۰
تعداد دندانها ۱۵عدد
کلماتی که امیرحسین در ۱۸ماهگی بکارمی برد
پلیل -کلید پمپم-پنکه پامپ- لامپ تیل-شیر هپو-سگ
مومو-میومیو گربه هپ هپ -هوهو است-اسب آبا-آب
بوف-داغ گرم ،درد(چای) جوجو-جوجه(پرنده) لولوا - لولو(مورچه،سوسک) برت -برق پلپل-خودش
نی نی -اشاره به عکس خودش اولا-کلاه الوا -موبایل ،کنترل
عمو -شامل همه آقایون الی -شامل همه دخترها (الهه)
دادی- فقط دایی احسان که خودش روبراش می کشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:29 توسط مامان


























