آخ که چقدره اینجا نیومدم چقد دلم تنگ شده برا اینجا برا دوستام براهمه
پاییز امسال هم اومد و کم کم داره می ره من همیشه عاشق فصل پاییز بودم وهستم شور وشوقی که اول مهر برا رفتن به مدرسه هست هنوز بعد از ۱۵سال که از موقع دانش اموزیم می گذره خود به خود اواخر شهریور ماه شور وشوق مدرسه سراغم میاد و مثل یه دانش آموز برا اول مهر روز شماری می کنم
این روزا امیرحسین خیلی اذیتم می کنه اصلا گوش به حرف من یا باباش نمی گیره خیلی لجباز و یکدنده هست نمی ذاره تکایفش رو باهاش کار کنم امیرحسین باهوش خیلی کند ذهن شده و تا بخواد یه شعر کوچولو یاد بگیره دل منو خون می کنه پارسال می تونست تا ۳۰بشماره ولی حالا تا ۷می شماره ومی گه ۱۴ یا اینکه ۱۲ امام رو به ردیف برام اسم می برد ولی حالا نمی تونه تابستون لول ۳زبان رو تا یک ماه رفت ولی چون دیدم خسته شده نذاشتم ادامه بده و حالا داره همونا رو دوباره می خونه ولی دریغ از یه کلمه یادش مونده باشه مربیش هم توی دفتر فعایتهاش می نویشه کم کاری والدین و من اون لحظه می خوام زار زار گریه کنم نمی دونم چه روشی بکار ببرم برای شمارش وقتی می ریم خیابون بهش می گم ماشینهای پراید رو بشمار ولی بازهم روی ۸می پره
چند وقته اتاقش رو جدا کردم شب که می خواد بخوابه می گه : بابا بیا بریم بخوابیم صبح که پا میشه می بینه بابا کنارش نیست می گه پس بابایی کو بعض شبا هم نصف شب میاد پیشم ومی گه مامان می خوام بیام پیشت البته چراغ خواب اتاقش رو خاموش نمی کنم
یه خواهر دارم به اسم کبری که یکم چاق هست وبچه ها بهش می گم کپل امیرحسین چون ک رو ت تلفظ می کنه بهش می گه تپل حالا اومده می گه مامان یه خاله تپل هم توی مهد داریم اما تپل نیستا ولی اسمش خاله تبراس
پشت خونم یه روده که بیشتر سال خشک هست وفقط زمستونا آب داره که میریزه خلیج یه روز ظهر می خوام برم شرکت می گه تو اصلا مامانی مامان باید پیش بچه اش بخوابه تورو باید بندازیم تودره پشت خونمون
از خونه عمش برگشته می گه : مامان سبهان (پسرعمه اش)خیلی قویه ها می گم چرا می گه تو پارک یه بچه ای می خواست تاب رو ااز من بگیره اون دعواش کرد می گم خوب اون از توبزرگتره توهم بزرگ شدی قوی می شی می گه : اون خیلی قویه سوپر منه رفته بالای دیوار مثل سوپر من من دوس دارم بزرگ شدم مثل اون قوی بشم
روز اول مهد

اینم کتابهاش وطرح انتخابی خودش برا جلدشون (عاشق باب اسفنجیه)

اینم کادو روز کودک از طرف خاله زهرا (می گه قصه سربازام رو برام بگو می گه سربازات که قصه ندارن می گه چرا خودم تو اون فیلمه دیدم منظورش فیلمهای دفاع مقدسه )

روز کودک در کنار بابایی و پرواز بادبادکها

این چند عکس رو خیلی دوس دارم





خیره به غروب

داره می گه مامان این آبه چیه آب مارمولکیه (آب شهر رو می گه آب مارمولکی)

چقد درس خون شده گلم

در آخر ۳سال و۱۱ ماهگیت مبارک باشه 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:56 توسط مامان فرشته
من اومدم با کلی تاخیر حالا چی بگم ....... اصلا چی بنویسم ....
قالب وبلاگم که خراب بود دلم نمی خواست بیام اینجا وقت هم نمی کردم درستش کنم خلاصه دلم یه عالمه برا دوستای گلم وکوچلوهای شرینتر از عسلشون تنگ شده بود خوب حالا اومدم ....
صبح که می خواست بره مهد دست کرد توی کیف من یه بسته دراژه شکلاتی (ما می گیم اسمارتیز ) که از خرید چند روز پیشم که رفته بودم بازار جا مونده بود برداشت مربیشون بچه هرچه همراش ببره مهد چه اسباب بازی باشه یا شکلات وچیپس وپفک همون دم در ازش می گیرن وموقع برگشت بهش می دن منم گفتم ببر خاله که ازت می گیردش اون بهم گفت من قایمش می کنم خاله نبینه گفتم کار بدی می کنی می خوای خاله رو گول بزنی گفت : نه بعد بهش می گم خلاصه رفت وساعت یک با بابایش برگشت آیفون زدن ومن براشون در و باز کردم وارد شد کیفش رو پرت کرد وگریه که خاله بسمارتیزم(اسمارتیز) رو بهم نداد گفتم حالا بیا تو خودم زنگ به خاله می زنم
گفت نه نمی خوام خاله رو اصلا دوس ندارم بسمارتیزم رو انداخته اشغالی برا که بیاد توی خونه گفتم بیا تو من یه بسته دارم بهت می دم وهمزمان توی کیفش می گشتم یه دفعه دیدم توی جیب کوچکه کیفش هست اون هم چون اومده بود توی خونه دیدش وازم گرفتش بهد می گه حالا اون بسمارتیزه هم بهم بده می گم کدوم می گه همون که
توی کیفته ![]()
رفته خونه بابام خاله کوچیکم هم اونجا بوده به خاله ام می گه مهمان یه کوچولو می مونه بعد می ره خونشون حالا دیگه برو خونتون ![]()
موقع خواب توی بغل می گیرمش و باهم حرف می زنیم اون ازم سوال می کنه ومن جوابش می دم روزا که گرفتارم وکمتر بهش توجه می کنم بهم می گه مامان بیا بریم بخوابیم ![]()
تو خداشناسی خیلی سوال داره همیشه وقتی می گم این کارو نکن خدا ناراحت می شه تازه شروع می کنه به سوال از بچگی ازم می پرسید خدا کجاست من نمی بینمش منم دستش رو روی قلبش می گذاشتم ومی گفتم خدا توی قلبمونه اون می گفت : این صدای خداست گفتم آره حالا می گه : مامان چرا وقتی می ترسم خدا تند تر صدا می کنه (قلبش تند تر می زنه ) می گم خدا بهت می گه من پیشتم تو نترس من مواظبتم
رفته سرش رو رو سینه باباش گذاشته صدای تیک تیک قلب باباش رو می فهمه می گه : مامان خدا رفته توی شکم بابایی
آخه بهش چی بگم اون می خواد خدا رو ببینه تا حرفهای من رو باور کنه
مثلا وقتی بهش می گم این کاربد رو کردی خدا توی دفترش اون رو نوشته روی سینه خودش می زنه می گه : می خوام خدا رو بزنم ![]()
می خوایم بریم خونه عموش بهش می گم بیا آماده کن بریم خونه عمو ایوب می گه : شما زند زدید ببینم ندین (نگین دختر کوچیکه عموش ) خونشونه یا نه ![]()
کلاس پسرک ما خیلی بالاست هرشب باید حموم کنه هروز صبح باید با یه دست لباس بره مهد با لباس دیروز نمی ره وقتی می خوایم بریم بیرون می گه : لباسم زشتکیه (زشته ) عوضش کن
وقتی هم رسیدیم خونه سریع لباسهاش رو در میاره میگه می خوام لباس راحتی بپوشم
حالا هم چند تا عکس از بازی کردن







[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:15 توسط مامان فرشته
دوستای گلم
کد امنیتی نظرات من گم شده به همین دلیل نمی تونم برا دوستام نظر بذارم هرکاری کردم حتی برا جناب ادمین هم ایمیل زدم ولی متاسفانه هنوز جواب نگرفتم قالب وبم رو عوض کردم ولی درست نشد
خواهش می کنم بهم بگید چکار کنم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:47 توسط مامان فرشته
من اومدم با کلی تاخیر نمی دونم از کجا شروع کنم واصلا چی بنویسم ولی خوشحالم که دوباره اینجا هستم مدتی که نبودم از کارم استعفا داده بودم ولی بازهم نشد وبرگشتم اما به شرط اینکه قسمت کاریم عوض بشه حالا هم خدا رو شکر عوض شده واگرچه کارم اینجا هم کم نیست اما مسئولیتش کمتره واینجا دیگه نه آقا بالاسر دارم نه آقا بالاسر کسی هستم
اول از همه ۳ سال و۷ماهگی گل زندگیم رو بهش تبریک می گم
امیرحسین این روزها رو با عشق به سی دی ودیدن کارتن سپری می کنه یه وقتی هم حوصله اش سرمی ره مامان برام روباه متار بزار (روباه مکار رو بزارهمون پسر جنگل یا موکلی خودمون ) چند صحنه ازش می بینه می گه : نه اکی موس لو می خوام باز چند صحنه می بینه می گه : جوجه اردت زست نه شرت (شرک) بعضی وقتا هم عصبی می شم می گم اگه یه بار دیگه گفتی اوزش کن کلا دستگاه رو جمع می کنم می ندازم آشغالی چند لحظه هیچ نمی گه نگاه می کنه دوباره بلند می شه سوار دوچرخه می شه زیر TVمی ایسته هی می خوام بگم امیرحسین برو کنار اومدم خاموشش می کنما خلاصه گرفتارشم حسابی
توی روزهایی که سر کار نمی رفتم اون هم نمی رفت مهد می دیدم خیلی حوصله اش سر رفته من هم اصلا علاقه ندارم خونه همسایه یا اقوام بدون همسرم برم بهم می گه : مامان می خوام برم مهد میگم : دیگه نمی خواد بری مهد منم نمی رم سر کار باهم دیگه تو خونه می مونیم می گه نمی خوام خودت برو سرتار خودمم می رم مهد تودت
چند جلسه مشاوره فرزند پروری رفتم خانم روانشناسه می گفت روزی یک ساعت وقتتون رو به بچه هاتون بدین وباهاشون بازی کنید اون هم هربازی که بچه ها دوست دارن ما هم گفتیم حالا که تو خونه هستیم و بیکار باهم بازی کنیم گفتم امیرحسین بیا بازی کنیم چه بازی دوست داری گفت ماشین بازی گفتم برو ماشینات رو بیار از اونجایی که امیرحسین یه اسبا بازی رو فقط 72 ساعت خوب نگهداری می کنه وبعد برا دونستن اینکه توی ماشینه چیه اوراقش می کنه فقط یکی از ماشیناش سالم بودن همه یا چرخ نداشتن یا سقف ماشین من شد یه سواری با کلاس و مال اون هم شد یه کامیون رفت کارتن بیسکویتهاش رو هم اورد( روانشناسه می گفت موقع بازی بچه رو از هیچ چیز منبع نکنید بزارید لذت ببره از بازی ) بیسکویت ها رو توی کامیونش صف می داد و می گفت می خوام برم تهران تو هم دنبالم بیا ( چون داداشم ماشین سنگین داره و همیشه جنس می بره تهران یاد گرفته ) کامیونش رو از وسط پای من رد می داد می گفت رفته توی تونل یا بالشتها رو می گفت اینا توهم (کوهن) خلاصه اینقده خوشش اومده بود که دو ساعت منو دنبال خودش می کشید یه وقتی هم می گفت بریم غذا بخولیم وقتی بهش می گفتم خسته شدم یا می خوام برم به غذام سر بزنم گریه که نباید بری بازی خوبی بود ولی متاسفانه من حوصله و وقتش رو ندارم کاش می تونستم این روزی یه ساعت رو برا خودم یه کار واجب توی خونه کنم مثل غذا پختن
این روزها به بستنی وکاکائو وگز هیچ علاقه ای نداره ولی فالوده خیلی دوس داره وبهش می گه : آلوده
ازش می پرسم غذا چی درست کنم ؟ می گه برنج با مرغ وسیب زمینی وهویچ لوبیا
ازش می پرسم شام چی می خوای ؟ فقط نودل ابش هم می خوام
از کنار سوپر محلمون رد می شیم می گه : مامان تخم مرغ نداریما ( هروقت می رم تخم مرغ بخرم اون هم میاد کلی خرید می کنه )
از همه دوستای عزیزم بابت تبریکات ممنونم ولی همه ازم پرسیدن چرا اینهمه دیر امیرحسین رو ختنه کردید ؟ ما می خواستیم بعد از ۴۰روزگی ختنه اش کنیم ولی امیرحسین از ۲۰روزگی شیر که می خورد بالا می اورد بالا اوردنش اینقده شدید بود که دکترش چکاب کاملش کرد ولی سونگرافی و آزمایشاتش همه نشون می داد سالمه ،همه شیرها رو روش امتحان کردیم ولی بهتر نشد وقتی ۳ماهش بود مجبور شدم بیمارستان بستریش کنم شب تا صبح دستش توی دستم بود وچشم روی هم نذاشتم خاطره بدی که از اون روز دارم اینه که صبح دکتر بعد از معاینه به پرستار گفت : دوباره ازش خون بگیرید بغض و اشک توچشمم جمع شد وقتی پرستار امیرحسین رو برد امیرحسین جیغ می کشید من هم کنار در اتاقش ایستاده بودم وگریه می کردم دکتر اومد بره توی اتاق آزمایش من رودید دارم گریه می کنم دلش به حالم سوخت به پرستارا گفت : نمی خواد ازش خون بگیرید جواب آزمایش دیشبش رو برام بیارید در آخر هم مشخص شد قطره مولتی ویتامین که از ۱۵روزگی بهش می دادم باعث تهوع اش می شده
خلاصه بعد از سه ماهگی که حالش بهتر شد چهاردست وپا راه می رفت و شیطونی هاش شروع شده بود اینه که گفتیم یکم بزرگتر بشه
واین یکم سه سال طول کشید
حالا بعد از ختنه کردنش می گه مامان دیگه منو ختنه نکنیا
در اخر از همه دوستای بلاگفاییم معذرت می خوام سیستم من قات زده ونمی تونم توی بلاگفا نظر بذارم امیدوارم درست بشه وبتونم از شرمندگی همشونش در بیام
حالا چند تا عکس از یه روز بازی







[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:51 توسط مامان فرشته
یه مدتی نبودم دلم برا همه دوستای عزیزم وکوچولوهای نازشون تنگ شده
اتفاقات مدتی که نبودم رو به روایت تصویر می ذارم تاکه اینشالله وقت کنم وخاطراتشون رو هم بنویسم

اول عکسهای ۱۳بدر

اینجا قهر کرده که چرا من کیوان (پسر داداشم ) رو بوسیدم هرچه می گم مامانی من عمه اش هستم دوستش دارم مثل عمه نازی که تو رو بوس می کنه می گه نه چرا بوسیدیش
![]()

اینجا هم هنوز قهر هست وتنها نشسته نوشابه می خوره

رود خونه زهره

داره به کیوان می گه توی آب ماهی هست


چه کیفی می کنن این بچه های ما یکی ندونه فک می کنه : توی عمرشون آب ندیدن
![]()
در تاریخ۱۷/۱/۹۰امیرحسین در بیمارستان امیرمومنین ساعت ۸صبح توسط دکتر منصوری ختنه شد
![]()

اتاق ریکاوری در بیهوشی

اینجا تازه بهوش اومده ومن رو صدا می زنه (الهی قربونش من بالا سرش دارم گریه می کنم )
![]()


بهش قول داده بودم کیک شکل هاپو بگیرم

اینم کادوهاش

نزدیک به ۵۰۰هزارتومان هدیه بهش دادن که باباش توی حساب بانکیش ریختش ازمن می پرسه مامان پولام تجان ؟ می گم بابایی ریختشون توی بانک عمو نظر برات ماشین ۲۰۶ جایزه بدن
بانک عمو نظر سر کوچه خونه بابای خودم هست که به دلیل قدیمی بودن ساختمونش چند روزی که ما خونه بودیم تخریبش کردن و خود بانک به چند متر اون ور تر منتقل شده بود وقتی بعد از چند روز رفتیم خونه بابام همین که زمین خالی از بانک رو دید گفت : مامانی بانک عمونیستش حالا پولام تجان هرچه بهش گفتیم بانک عمو نظر رفته اونجا باور نکرد وآخرش ما رو مجبور کرد ببریم و بانک جدید رو نشونش بدیم وتا عمو نظر رو توی بانک ندید راضی نشد


لباسهای تابستونی که به دلیل اینکه خودش رو همراهم نبرده بودم همه براش یه سایز کوچیک بودن واجازه هم نداد ببرم عوضشون کنم
ایناروهم با دعوا خریدم چرا که اینجا همه جنسهاشون رو عمد می فروشن یه چیزی دلت رو می گیره می ری می پرسی چند می گه تک فروشی نداریم ای هرسم می گیره که طرف رو همونجا بزنم می گم حالا درسته من همین لباس رو برم شیراز با ۴برابر قیمت بخرم خواهرم می گه : همرات بازار نمی یام همیشه می خوای دعوا کنی

پلنگی الاغ شده
![]()

تولدت مبینا

برا مبینا یه استخر کادویی خریدم وقتی گفتن از طرف امیرحسین گریه که کادویم رو بدین بهم حالا خوبیش این بود که برا اون هم خریده بودم ولی خونه بود


شنا توی استخر


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط مامان فرشته
امیدوارم روزهای خوش عید رو باخوشی وخاطره خوب سپری کرده باشید
امیرحسین وارد سه سال و سه ماهگی زندگیش شد
عکسهای آتیلیه ای بعد از سه ماه بالاخره به دست من رسید
عکسها خوب نیفتاده اند دلیلش هم اینه که نمی ذاشت ازش عکس بندازیم وبازیگوشی می کرد
من یه مدتی نیستم مواظب خودتون وکوچولوهای نازتون باشید می بوسمتون![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:19 توسط مامان فرشته
سال نو به همه دوستای خوبتر از گلم وکوچولوهای خوشگلتر و نازتر از گلشون مبارک باشه
امیدوارم سالی توام باشادی ونشاط همراه با سلامتی و موفقیت با قلبی مملواز عشق ودوستی در کنار خانواده مهربانتان سپری کنید
شرمنده همه دوستای گلم هستم که نتونستم بیام وبهشون تبریک بگم آخه چند وقته کامپیوترم ایراد داره وراحت توی نت نمی ره
قالب وبلاگمون رو هم مزین به عکس سه سالگی امیرحسین کردیم .عکسهای سه سالگی پس از سه ماه تاخیر بالاخره آماده شدند ولی با اینکه از روز اول بهشون گفتم cdعکسها رو می خوام روز تحویل عکس دوباره بد قولی کردن نیست که من همه جوره باهاشون راه اومدم خوب گفتن تا حسابی اذیتش کنیم
لباسهای عید امیرحسین (تی شرت ها رو بابایی اورد خونه من بین رنگشون انتخاب کنم که امیرحسین این دو رنگ رو برداشت وگفت هردو رو می خوام )

سفره عیدمون (من سلیقه برا تزئینات ندارم ،برا همین سفرم خوشگل نیست
تا اماده شدن کیکمون امیرحسین کنار فرنشسته بود ومی گفت : کیکم کی آماده می شه بعدش هم نذاشت من توی ظرف مخصوص بذارمش وتزئینش کنم وگفت : شمع تولدم رو بذار رو کیکم (۵تا شمع نشانه پنجمین بهار زندگی مشترکمون هست )کله امیرحسین رو کنار کیک ببینید ![]()

قطار عیدی من وماشین پلیس عیدی مهدشون

اینم عیدی امیرحسین به خاله زینب(سویشرت)

اینم عیدی مادرجون

همه غصه من
امیرحسین خیلی ترسو بار اومده شبا باید توی بغلم بخوابه اگه کوچکترین صدایی شنید می گه : ترسیدم صدای چی بود اگه باباش یه کوچولو خروپف کنه می گه از پرخف بابایی می ترسم بیدارش کن
پارسال خونه خاله زهرا(مدیر مهدشون) که می رفته خاله بهش گفته توی حیاط خلوتمون یه هیولایی هست نرو اونجا حالا هروقت یه چیز می شه می گه : هیولای خونه خاله زهرا میاد خونمون
چند شب پیش نصف شب توی خواب گریه کرد بیدارش کردم می گم مامان من پیشتم صبحش بهش می گم امیرحسین دیشب چرا گریه کردی می گه : تو پیشم نبودی نه، می گم من پیشت خوابیده بودم دیگه چیزی نگفت ظهر دوباره ازش پرسیدم دیشب خواب چی رو دیدی با عصبانیت بهم می گه : خودت دوباله دفتی دیده ندیا چلا دلیه تردما (دوباره گفتی دیگه نگی چرا گریه کردما ) بعدش هم من رو برده بالا
ومی گه ندا بتن هیولا اینجاست در اتاق رو باز کردم همون جا مونده دم در رفتم توی اتاق ومی گم کجا هیولا نگاه هیچی نیست می گه چرا بود می گم نیست عزیزم اصلا هیولا توی قصه هاست نمی تون بیاد خونه ما اگه بیاد پلیس می بره زندانیش می کنه
جشن عیدمهدشون توی هتل خور شهرمون برگزار شد خیلی باشکوه وبا برنامه ولی امیرحسین تمام طول جشن رو توی بغل بابایش نشسته بود وتکون نمی خورد هرچه گفتم بیا بریم با بچه های کلاستون عکس بنداز نرفت هرچه خاله زینب هم بهش گفت بیا بریم همراش نرفت فرداش بهم گفت من از اکی موسه ترسیده بودم ( یه آقایی لباس مکی موس رو پوشیده بود ومی رقصید ) رفتار امیرحسین رو که توی جشن دیدم خیلی غصه خوردم که چرا باید بچه من توی یه اجتماع گوشه گیرباشه بهمین خاطر منم این جشن به خودم هم مزه نداد
روز بعدش هم خونه بابام امیرمحمد (پسر داداشم که از امیرحسین ۶ماه کوچکتره ) ماشینش رو برداشته گریه مامان از امیرمحمدی ماشینم رو بگیر می گم عزیزم تو که از امیرمحمد بزرگتری چرا خودت ازش نمی گیری می گه : نه به من نمی ده آخ که چقدر حرصم گرفت می خواستم گریه کنم
آخه من چه کوتاهی برا این بچه کردم که اینهمه ترسو شده اینقده نگران بودم که صبح اول وقت به مربیش زنگ زدم هرچه می گفت : اون توی کلاس اینجورنیست وخودش از حق خودش دفاع می کنه ولی من باور نمی کنم از دوستای گلم خواهش می کنم توی این مورد کمکم کنن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:46 توسط مامان فرشته
ما برگشتیم با کلی تاخیر ازبس دیر به دیر میام دیگه نمی دونم چی بنویسم
خوشگلکم وارد سه ساله ودوماهگی زندگیش شد با یه دنیا عشق این روز رو بهش تبریک می گم ![]()
امروز هوای شهرمون واقعا کثیفه گرد وخاک مثل بارون رو سرمون می ریزه مدرسه هاو مهد تعطیله ولی ادارات باز هستن حالا با خودشون نمی گن مهد رو تعطیل می کنید یه مامان کارمند بچه اش رو چکار کنه منم مجبور شدم امیرحسین رو بردم خونه بابام ولی اونجا تو خونه نمی مونن وچون حیاطشون بزرگه توی حیاط بازی می کنه وبه حرف هیچ کس هم گوش نمی ده

هفته گذشته امتحان زبان داشتند امیرحسین همه لغات رو می دونست ولی نمی دونم چرا لجبازی می کرد وهیچ جواب نمی داد وقتی به مربیش گفتم اون همه کلمات رو می دونه گفت خوب دوباره ازش امتحان می گیرم ولی باز هم هیچ جواب نداد نگرانش شدم یک طرف می گفتم ایراد نداره سال دیگه هم این لول رو می خونه ولی وقتی می دیدم همه رو جواب می ده( با اینکه اصلا سر کلاس زبان نمی موند ولی یاد گرفته بود ) زورم می گرفت چرا جواب نمی ده وقتی با مدیرشون صحبت کردم گفتن چون امیرحسین سر کلاس نمی مونده با مربی زبان اصلا راحت نیست این شد که مدیرشون گفت دوباره ازش امتحان می گیریم وخودم همراهش توی کلاس می مونم شبش که فردا مجدد امتحان داشت بهش می گم فردا امتحان داری اگه جواب خاله دادی بهت یه جایزه می خرم می گه برام قطار می خری می گم اره
وقتی از مدیرش پرسیدم امتحانش چطور بود گفت وروجک مثل بلبل جواب می داده منم یه دستی به سرش کشیدم وبهش آفرین گفتم جوگیرشده با اعتماد به نفس همه رو جواب داده
عصر بهش می گم پاشو لباس بپوش می خوایم بریم بیرون می گه می خوایم بریم قطار بخلیم

وقتی می خواد کارتون ببینه می گه : خودت بلو غذا بپز

می خواد بگه : الهی شکر می گه : الهی شکر به ما یه نعمتی بده

می خواد سوره کوثر رو بخونه برا وربک میگه مربکه

به مکی موس می گه : اکی موس کتاب حیواناتش رو اورده براش انگلیسیشون رو می گم به موش رسیدیم می گم می شه موس می گه : نه مامان این اکی موسه

ترانه اتوبوس جانگ گیوم سوک (خواننده کره ای ) توی سریال مری با من ازدواج کن رو ریختم توی موبایلم می گه مامان من عشقم تلانه اتوبوشه بلام بزالش ، قسمتی که می گه : go go go با دستش می گه : لفت لفت لفت

رفتیم عکاسی روبروی عکاسی یه cd فروشیه همین که دیده بدوبدو رفته توی cd فروشی وچند تا cd برداشته می گم اینا رو می خوای می گه نه این رو مونده کدوما رو برداره کارتون شرک رو دیده می گه : قلک سارا رو می خوام (قلک سارا شکل شرکه ) گفتم : شرک مال آدم بزرگاس مال بچه ها نیست گفت: خوب نمی خوامش ودر اخر cd پرواز در آسمان رو برداشت وقتی رفتیم خونه گفت می خوام فیلمم رو ببینم تا ساعت ۱۲شب نشسته فیلم دیده فردا صبح هم که بیدار شده یک راست رفته فیلم ببینه ظهر خواهرم خونه بوده می گه خاله بیا فیلم ببینیم دیگه غذا نخول بیا فیلم بدین وقتی خواهرم کنارش نشسته قسمتی از پتوش رو روی خودش کشید وباعث شد پتو روی اون بیرون بیاد اون که غرق فیلم بود برگشته با عصبانیت می گه : بلو خونتونا دیگه هم خونمون نیا

روز جمعه رفتیم خواهرم رو بدرقه کربلا کنیم گریه که منم می خوام بلم تربلا اتوبوس که اومده زائرین رو سوار کنه می گه : اتوبوش اومد بلیم سوال شیم
بعد از بدرقه کردن خواهری رفتیم کنا ردریا امیرحسین یکم بادبادک بازی کرد
اینم عکسهاش






[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:59 توسط مامان فرشته
وای که چقد دلم براتون تنگ شده بود اندر احوالات من وامیرحسین هم بگم براتون هردو خوب وسلامت هستیم فقط این گرفتاریهای کاری منبع می شه که زود بهزود بیام وخاطرات گلم رو براش ثبت کنم وبه دوستای خوشگلتر از گلم هم سربزنم اینه که با کلی تاخیر امروز اومدم که فقط بگم سه سال ویک ماهگی عزیزکم رو فراموش نکرده ام وبا یک باغ گل بهش تبریک بگم
چند روز پیش رفته بودیم بیرون روستاهای اطراف از بس سوال می کرد که این چیه اون چیه بهش گفتم وای سرم رو بردی (حالا وقتی بازی می کنه به اسباب بازیهاش می گه : وا سلم رو بلدی) وقتی یه جا می موندیم می رفت توی ماشین های همراهمون ولی ایقده ازشون سوال می کرد که همین که می موندیم برگشتش می دادن بین راه از یه قبرستون رد شدیم (تا حالا امیرحسین رو امامزاده نبرده)می پرسه اینا چین می گم اینا قبر هستن آدمایی که می میرن می زارنشون زیر خاک که بوبد نکنن ما رو مریض کنن می گه : مامان من از مریدها (مرده ها ) می تلسم می گم مرده ها که ترس ندارن اونا مردن دیگه خلاصه تمام طول راه هر تپه ای می دید می گفت : اینم مریده هست شب من رو سفت چسبیده که مریده تو خونه ماهست صبح هم زود بلند شده می گه به خاله زینب بگم یه مریده ای من خواست بخوله
هنوز هم یادش از مریده نرفته و می پرسه چرا مریده ها رو توی خاک می زارن دیشب خواب دیدم رفتم به یه قبرستون امیرحسین هم همراهم هست وسط قبرها ایستاده و می گه این مریده کیه ؟
دارم مجله می خونم ازم گرفته نگاه عکسهاش می کنه یخچال ساید بای ساید سامسونگ رو نگاه می کنه می گم من ازاین یخچالها خیلی دوست دارم وقتی بزرگ شدی برام می خری می گه : نه اینا خوب نیستنا بزلگه نمی شه دلشون لو باز کنی خاله اعظم داله دلش سفته

برامون آش زرد نذری اوردن بردم بخوریم بهم می گه برا تو خوب نیستا تو نخول ملیض می شی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:28 توسط مامان فرشته
گل سر خوشگل من هفته گذشته سه ساله شد
و با این سه ساله شدن کلی برا خودش مرد شده حالا دیگه حرفهای بدش رو کمتر می زنه وهمین که یه چیز می خواد بهش نمی دیم می گه من دیگه بزرد شدم 
تولدش روهم خیلی ساده توی مهد گرفتیم بخاطر ماه محرم وصفر واحترامی که من به این ماه دارم فعلاتولد خانوادگی نمی تونم بگیرم تا اینشالله تولد ۶سالگی
اینم عکسهای تولدش توی مهد









این کادو تولد از طرف خاله اعظم 


اینم بازی جدیدش (کاستهای من بیچاره رو همه داغون کرده )
حرفهای خوشگل
مامانی بابا من رو املوز جلو دزاشت بهش بدو عزیز دلم لو جلو نذال خطل ناته
مامانم هویچ دستش داده می گه : مگه من خردوشم (خرگوش) هویج بخولم
داره شکلات می خوره بهش اصرار می کنم بیا بریم دستشویی جیش داری می گه ندالم می گم : بیا بریم کلیه ات داغون میشه ها برگشته می گه خودم دالم شتلات می خولم مامانم هی میده بیا بلیم جیش بتن
داره tvمی بینه منم صفحه tv رو تمیز می کنم می گه مامان من دالم پلنگی می دینم خودت تمیزش می تونی
به جوراب رو فرشیم نگاه می کنه می گه : برا من پروانه ای بخل می گم : توکه دختر نیستی این جورابا رو فقط مامانا می پوشن می گه : منم مامان شدم بلام بخل می گم توکه مامان نمی شی تو بابا می شی می گه : الهی (دختر خاله اش ) هم با با میشه می گم نه تو با با میشی با امیرمحمدی ،کیوان ،وحید ،دایی احسان .... حالا هرکه رو می بینه می گه : می خواد بابا بشه یا مامان
بعضی وقتا هم می گه من نمی خوام بابا بشم می خوام مامان بشم
می گم اگه مامان بشی باید غذا بپزی ، باید خونه تمیز کنی ، باید نی نی بزرگ کنی اسم نی نی که می یاد می گه می خوام بابا بشم من توچولوم نمی تونم نی نی بزرد تنم
صبح هوا ابریه می گه مامان می خواد بالون بزنه می گم چرا می گه : ببین چقد ابلا خوشدلن مثل ستاله ان می خواد بالون بیاد 
یه روز هوا بارونی بود من هم با کاپشن کارم که آبی هست رفتم دنبال امیرحسین مهد چند روز بعد بهم می گه مامان اون کاپشن یلو(آبی) ات تجاست می گم کدوم میگه همون که یلو بودا می گم اون سر کارم هست می گه : اون رو بپوش خوشدل بود
خونه ما توی منطقه گمرک هست بهمین خاطر هر روز ازکنار خور (بریدگی خلیج که لنجها وقایقها درحالت استراحت اونجا می مونن ) رد می شیم می پرسه : بابا این لنجها مال کیه ؟ چرا اینجا ایستاده ان ؟ می گه لنجها می خوان برن دبی ،دبی اون وره دریاست عمو محمد هاشم دوچرخم روبا لنج اورده بابایی دوچرخم رو تجا دذاشته بوده
بابا بیا ماهم بلیم دبی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:37 توسط مامان فرشته



سومین یلدای زندگی عزیز دل من هم گذشت ما خونه خاله اعظم دعوت بودیم وامیرحسین به دلیل سرما خوردگیش زیاد حوصله نداشت وهمش بهونه گیری می کرد دایی احسان بهش گفت بیا بریم یه دوری بزنیم اون هم گفت : مامانم هم بیاد دایی گفت : من مامانت رو نمی برم پس خودت هم نیا یه دفعه برگشته می گه مامان خودت نیا

امیرحسین چهارمین مراسم عاشورای زندگیش رو هم رفت و سینه زد حالا هروقت مداحی پخش می کنن اون می گه سینه بزنم

امروز خاله اعظم مامان رو شرمند کرد و تدارک یه تولد کوچولو رو توی مهد برا امیرحسین دید ودل پسر گل ما رو شاد کرد
سعی می کنم عکسها رو ظرف چند روز آینده از خاله اعظم بگیرم وبگذارم
یه نوبت آتیلیه هم برا عکسهای ۳سالگی گرفتم دوست داشتم عکسها رو روز تولد بگیرم ولی عکاس می خواست بره مسافرت اینه که گذاشتیم برا هفته آینده 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط مامان فرشته
یک ماه دیگه هم گذشت ومن دوباره اومدم خوشگل مامان ،خودش اما رو درک می کنه که چقدر گرفتاره وازاینکه اینقدر دیر میام، من رو می بخشه
توی این یکماه بیشتر روزها مریض بودی یه سرماخوردگی خیلی بد گرفته بودی که شب تا صبح از سرفه کردن نمی تونستی بخوابی من هم مجبور بودم هرروز ببرمت دکتر آخرش هم مجبور شدیم ببریمت پیش یه دکتر عمومی که خیلی آوازه داشت که از حق نگذریم دکتر خوبی هم بود یه شربت خارجی برات تجویز کرد که اندازه یه انگشت بود ولی دوبار که بهت دادم سرفه هات از بین رفت و۴تا آمپول خشک کننده که برا تزریق هرکدومشون کلی گریه زاری می کردی سرماخوردگیت که رفع شد خود به خود بالا می اوردی یه شب تا صبح نتونستی بخوابی وهر چند دقیقه یکبار بالا می اوردی آب می خواستی اون هم آب خنق که همین آب خوردنت حالت رو بیشتر بهم می کرد که دکتر گفت : بخاطر عفونت گلوت هست وکلی دارو برات تجویز کرده امیدوارم دوباره سلامتیت رو بدست بیاری وهمون شیطون بلای همیشگی بشی
فرشته مهربون یه ماشین برات کادو داده بابایی بهت می گه : به فرشته مهربون بگو برا من هم یه دونه ماشین کادو بده می گی فرشته مهربون بابا ها رو دوس نداله باباها بزرگن فلشته مهلبون فقط بچه توچولوها رو دوس داله براشون جایزه می ده

کلمه خوشگل کثافت هم به کلکسیون کلماتت اضافه شده حالا هروقت عصبانی میشی می گی احمق بعشور کثافت آشغال تصمیم گرفتم حساسیت نشون ندم داری بازی می کنی و به ماشینت این حرفها رو می زنی ونگاه من می کنی که دعوات کنم ولی هیچی نمی گم وبهت میگم بیا یه کارتون برات بذارم دوباره تکرار می کنی ومن بی اهمیت می گم موش گربه می خوای میای صورتم رو بین دودستت می گیری می گی اما(همون مامان خودش ) دالم می گم.... اما من توی بغل می گیرمت وبوست می کنم می گم : دوست دارم یه عالمه وتوهم می گی : هرچه بدم بازم تمه ودرطول روز صد بار اون کلمات رو گفتی ومن نگاهت هم نکردم

چندروز پیش هم قبل از کلاس ژیمناستیک بنیامین یکی از همکلاسیات رو زده بودی که خاله برا تنبیهت بهت اجازه نداده بود بری ژیمناستیک وتو حتی لباس ژیمناستیک هم پوشیده بودی و آماده برا رفتن به کلاس خاله زهرا می گمت هرچه التماس کردی بهت اجازه ندادم بری الهی من قربون دلت برم که دوست داشتی بری ژیمناستیک ولی اجازه نداشتی

کلاس زبان هم می ری ولی بازیگوشی نمی گذاره چیزی یاد بگیری چند روز پیش هم با گریه که خاله زینب رو می خوام سرکلاس نموندی من هم به خاله زینب گفتم : بهت فشار نیاره وهروقت دلت خواست بری سرکلاس تمام رنگها رو می گی یلو

رو تخت کنارت خوابیدم می گم کمرم درد می کنه می گی : پاشو بلو دالوت لو بتور می گم : من دارو ندارم می گی : بلو دالو خودم لو بتور

توی راه مهد کودک کلاهت رو که روی صورتت اومده می کشی بالا می گم داری به چی نگاه می کنی می گی دارم ماشینها رو می دینم می گم کدوم رو دوس داری بابایی بخره می گی پاترول می گم پاترول که گرونه می گی خودم تخت دالم ازتخت مبینا نمی خوام(چند وقته می گی من از تخت مبینا می خوام من هم بهت می گم پول قلکت رو برات تخت می خرم ) پول تلکم لو بده بابایی ماشین پاترول بخله

حرف ک رو ت تلفظ می کنی به کلوچه می گی تلوچه وبابایی یادت داده می گی دریا موجه تاتا وبابایی چه ذوقی می کنه با گفتن تاتا براش
حرف گ رو د می گی به گل می گی دل
حرف ر هم ل می گی و به ریحانه می گی لیحانه

کلوچه هارو توی پلاستیک ریختی واز دوچرخه ات آویزونشون کردی بهت می گم یه دونه کلوچه بده من می گی : خودت مگه توچلویی می گم خوب گشمنه یه دونه بده من یه دونه بهم می دی می گی : این لو نخولی بگی میخاما دیده بهت نمی دما

علاقه زیادی به این سرویس قاشق چنگال داری روزی صد بار می ریزشون ودوباره می چینیشون

همین که جوراب پات می کنم سریع درش میاری

تمام ماشین کوچولوهات رو توی این ماشین چپوندی ومی گی : ماشینا می خوان بلن علوسی
![]()
در آخر هم ۳۵ ماهگیت مبارک باشه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:32 توسط مامان فرشته
دوباره بعد از یک ماه اومدم روزهای ۱۱ هر ماه نوشتن خاطرات یکماهه امیرحسین از واجباتم محسوب می شه
امیرحسین ۳۴ ماهه شد 
گل گلول من این روزها پسر فوق العاده بدی شده انواع کلمات بد رو بکار می بره وقتی عصبی می شه یا می خواد حرص من رو دربیاره می گه احمق بیشعور آشغال هر سه رو پشت سرهم می گه بعضی وقتا هم می گه می ندازمت توی اشغالی
دست بزن هم پیدا کرده وبچه ها رو می زنه ،عصبی هم شده ودستش رو توی دهانش می کنه ، لجباز ویکدنده هم که هست ،برا حمام دادنش ،ناخون گرفتنش ،شانه زدن موهاش مکافات دارم

خانم مربی ازدستش خیلی شاکیه وهرروز یک ساعت کارهای بد امیرحسین رو توی مهد به من گزارش می کنه ازش می پرسم چرا خاله زینب رو اذیت می کنی مگه دوستش نداری می گه نه من خاله زینب مهد تودک دمرت رو دوس دالم (من خاله زینب مهد کودک گمرک رو دوس دارم )مهدشون پارسال توی گمرک بود که به دلیل اینکه اجازه نداشته اند بچه از شهر بگیرن تعداد بچه هاشون خیلی کم بوده وامیرحسین خودش تنها تحت مراقبت خاله زینب بوده ولی امسال چون اومدن توی شهر وتعداد بچه هاشون زیاد شده وکلاس نوباوه که کلاس امیرحسین هست ۱۰نفر هستند خاله زینب بیچاره باید محبتش رو بینن ۱۰ بچه تقسیم کنه که این به مذاق امیرحسین خوش نمیاد وفکر می کنه خاله زینب اون رو دوس نداره با توجه به اینکه خاله زینب اون رو بیشتر ازهمشون دوس داره ومحبت بیشتری بهش می کنه ودر کل تمام مهد دوستش دارن چون پارسال کوچکترین بچشون بوده برا یاد گیریش خیلی نگران هستند اما متعصفانه امیرحسین باهوش من امسال خیلی بازیگوش شده و سطح یادگیریش خیلی پایین اومده

هفته گذشته تصمیم گرفتیم برا اینکه توی کلاس بچه ها رو کمتر اذیت کنه فرشته مهربون براش یه کادو بده مدیرشون (خاله زهرا ) بهش می گه چون امروز پسر خوبی بودی فرشته مهربون می خواد یهت کادو بهت بده چی دوس داری می گه : فرشته مهربون مامانمه ؟ 
خاله می گه : نه مامانت مامان فرشته است اون یه فرشته مهربونه که خدا می فرستش برا بچه های خوب کادو بده حالا تو دوس داری برات چی بیاره ؟ می گه ؟ من یه ماشین پاترول بزرگ می خوام مثل مال دومی ( شوهر نانو ) که تو خیابون رانندگی بتونم خاله می گه : خوب توکه کوچولویی پلیس می گیرتت ؟ می گه نه می زنمش تو پارکینگ پلیس نبینه ( این پسر کوچولوی ما از همین حالا توی فکر قانون شکنی وفرار از دست پلیسه )

مهدشون کلاس فوق برنامه زبان وژیمناستیک و تاتر داره وکلاسش جداگانه است امیرحسین از روز اول مهد می گه مامان من می خوام بلم ژیمناستیت ها به خاله زهلا بدو من هم اسمش رو برا سه کلاس نوشتم حالا کلاسشون از اول آبان شروع شده چند بار رفتم مغازه لوازم ورزشی اندازه امیرحسین لباس ژیمناستیک نداره هرچه هم سفارش می دم فقط وعده سر خرمن می دن ومی گن چشم خلاصه بوشهر هم سوال گرفتم گفتن برا بچه سه ساله نداریم شب بهم می گه مامان بلام لباس خلیدی می گم عمو عبدلله می خواد بره شیراز گفتم برات بخره می گه : منم بهاش برم می گم توکه مهد کودک داری باید بری مهد می گه : نه می خوام با عمو عدلا بلم شیلاز لباس ژیمناستیت بخلم

سومین دوچرخه زندگی امیرحسین هم خریداری شد امیرحسین هنوز سه ساله نشده دو تا سه چرخه ویه دونه ماشین شارژی ویه عالمه ماشین باتری خراب کرده امیرحسین با اسباب بازیهاش مشکل داره وبعد از چند روز دلش رو می زنن وخرابشون می کنه چون خودم انباردار لوازم یدکی هستم اون هم علاقه زیادی به قطعات خودرو داره وبه قول بچه ها با اسم سپر وگلگیر رشد کرده به همین خاطر وقتی بازیش با ماشین تموم شد می شینه کالبد شکافی می کنه ،یه اتوبوس داشت بعد از دوساعت بازی اوراقش کرد گفتم چرا خرابش کردی می گفت : می خوام ببینم این آدما چه جولی لفتن تو اتوبوس ،یه روز که من گرفتار بودم ماشین شارژیش رو تکه تکه کرد که این سپرشه واین رکابشه این هم بوقشه ، این چرخشه .....
بخاطر همین اخلاق خرابکارش مدتی می گفت من از دوچرخه سینا(پسر عمه اش) می خوام ولی من می گفتم تا بزرگ نشدی که دیگه وسایلت رو خراب نکنی برات نمی خرم خلاصه هر وقت شوهر عمه اش رو می دید می گفت : عمو از دوبی بلام از دوچرخه سینا میالی عمو هم می گفت آره عزیزم اما من می گفتم نه نمی خواد
عمو رفت دبی وبا دوچرخه برگشت : حالا امیرحسین عشقش شده دوچرخه اش وارد خونه که می شه یک راست می ره سوارش حتی غذا هم روی دوچرخه باید بهش بدم موقع خواب دوچرخه اش رو میاره کنار تخت می زنه ودستگیره اش رو دست می گیره ومی خوابه وقتی می گم دوچرخه رو بذار بیرون می گه نه آقا درده (گرگه) می برش
ببینم این رو چند وقت داشته باشه اون سه چرخه دومی رو که سه ماه بیشتر نداشت

از بس من سریال کره ای می بینم اون یاد گرفته صدام می زنه : اما ( به کره ای یعنی مامان) وقتی می ریم سوپری خودش جای نودلها رو بلده می ره چندتا ور می داره وخونه هم می گه : من دشنمه بلام نودل دلس تن بعد نودل رومی زاره توی دهش و هورت می کشه می گه : مثل جی هون می تولم

دومین پروژه زندگی امیرحسین هم با موفقیت انجام شد قبلا گفته بودم که سه مشکل اساسی دارم ۱-پامپرز امیرحسین بود که با موفقیت انجام شدامادومین نگرانی من شیشه شیر بود که امیرحسین خیلی بهش وابسطه بود که یکماه قبل وقتی شیر نیدو امیرحسین تمام شد براش دیگه نخریدم وشیر نی نوشی بهش دادیم که کم وبیش می خورد حالا که دوباره شیر نیدو براش خریدیم وتوی شیشه شیر بهش می دم می گه نمی خوام لیوان نی نوشیم رو می خوام واین هم از دومین نگرانی من که حل شد

ماشین آشغالی توی کوچه است از کنار دیوار رد میشه بهش می گم اونجا رفتی چکار توی جوب می یوفتی .می گه عمو می اندازم تو اشغالی

حلقه لاغری ناهید رو برداشته ودور کمرش انداخته دختر خواهرشوهر ناهید که یکساله است یک طرف حلقه رو گرفته برگشته بهش می گه : تو دس نزن این مال آدم بزرگاست
(خودش رو جزء ادم بزرگا می دونه )

می خوام لباس ژیمناستیکش رو تنش کنم چون سرهمی هست از شورتش پاش می کنم می گه : اما (مامان)این پیراهنه ، شورت که نیست

اولین روز مهد روز اول مهر


روز کودک وپرواز بادباکها


اسنک خوردن امیرحسین با کت وشلوار جدیدش


امیرحسین سوار بردوچرخه جدید

نقاشی امیرحسین ( مامان رو کشیده )

اینم امیرحسین با لباس ژیمناستیک


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:44 توسط مامان فرشته
روز جهانی کودک به همه کوچولوهای دست گلمون مبارک باد
۳۳ ماهگی عزیز دلم هم مبارک
![]()
من اومدم بعد از یک ماه حالا اصلا نمی دونم چی بنویسم واز کجا شروع کنم فقط می دونم که یکماه دیگه به عمر عزیزدلم اضافه شده ودراین یک ماه کلی حرفهای شیرین وقلمبه می زنه

رفتیم برای خرید وسایل مهدش رفته یه دونه جورچین اورده می گه : عمواین پولش چنده ؟ ![]()

از مهد که برمی گردیم خونه توی راه می گه : لفتیم خونه من پلنگی بدینما خودت ظرفابشو (انگشتش رو هم برام به حالت اشاره می بره بالا)

من علاقه زیادی به سریالهای کره ای دارم به همین خاطر همیشه یه سریال برا روزهای تعطیلم دارم امیرحسین برا فیلمهای کره ای می گه جی هون صبح جمعه از خواب بلند شده انگشتش رو به طرفم می گیره می گه : خودم پلنگی بدینما خودت جی هون نبینیا (عاشق پلنگ صورتیه یه cdداره روز ۱۰۰بار می بینش ) هروقت من عصبی می شم از دستش می گه یه توچولو (یه بندانگشت هم می گیره) بدینم بعدش خودت جی هون بدین ![]()

داره با کیف cdهای بابایی بازی می کنه یه cdبه طرفم گرفته می گه : مامان این بلا خودت فیلم تره ای (کره ای ) باحالیه

خواهرم چند تا سریال بهم داده او هم کنارم نشسته پسرخواهرم یکی یکی اسم سریالها رو می خونه مرد تاکستان ،بانوی زیبای من،توزیبایی
موقع اومدن به خونه می گه : مامان من می خوام زیبایی ببینما ! می گم : چی ؟ می گه : زیبایی می گم : زیبایی چیه ؟ می گه : زیبایی جی هونا

دیروز هم که روز جهانی کودک بود رفتیم ساحل بادبادک هواکنی جاتون سبز کلی بادبادک توی آسمون بود که ادم روبه وجد می اورد بابا ومامانا همه به جای بچه ها بادباک هوا می کردن ویه جورایی یاد بچگیشون افتاده بودن
شب موقع خواب می گه : فلدا می خوام بلم بادبادک اوا کنما (بازم اون انگشته رو بالا گرفته )
امروز هم که مهد براشون جشن گرفته بودند ویه توپ بادی گنده کادویی بهشون داده بودند وقتی رفتم دنبالش در حال بازی بود واهمیتی به حضور من نداد یه دفعه ای یادش به کادوش افتاد اومد سراغم که مامان خاله بهم جایزه داده گفتم کجاست ؟ رفت توی کلاسشون دنبال کیفش نمی دونست کیفش دست منه حالا برگشته می گه خاله تیفم تجاست ؟ کیفش روکه دست من دید سریع ازدستم قاپیدش وکادو رو دراوردتاخاله می خواست بگه خونه بازش کن اون بازش کرد ودست من داد گفت برام بادش کن حالا هرچه من نفس دارم توی این توپ می کنم واصلا این توپ خبر نمی شه اون هم گریه
که برام بادش کن حالا بابایی قول داده باپمپ براش بادش کنه ![]()

عکسهای عروسی داداشم رو نگاه می کنه بین جمعیت یه خانم رودیده که اخمهاش توهمه برگشته می گه این کیه می گم نمی دونم مگه اسمش چیه می گم نمی دونم یه خانمی هست می گه توبگو اسمش چیه ؟می گم خاله زن داییه کمی فکرکرده می گه: نه این یه غوله می گم چرا ؟ می گه : بچه هه که اذیتش ترده تجاست ؟ می گم کدوم بچه ؟ میگه : همون که غوله نداش میتنه ها ؟
عکسهای عروسی خودم رومی بینه می گه : مامان خودم تجاه لفته بودم ؟

امروز ۱۸مهر وبلاگ ما دوساله شد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:40 توسط مامان فرشته
امروز روز عزیزی برام چون گلم ۲سال و۸ماهه شده نمی دونم مادر چه موجودیه که شیرین ترین لحظه زندگیش ساعت تولد فرزندش هست وقتی فک می کنم که خودم هرگز مادرم رو اندازه ای که من امیرحسین رو دوست دارم دوست نداشته ام از خودم شرمنده می شم ، دیشب سحر به صورت معصومش در خواب خیره شدم دلم می خواست غرق بوسه اش کنم آروم بوسش کردم وگفتم الهی قربونش برم که اینقده عزیزه ، بابایی ازم پرسید حاضری بخاطرش از جونت بگذری ، بدون لحظه ای فکر کردن گفتم :آره ومی دونم که همه مامانا همین کار رو می کنن



بازی کردن امیرحسین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط مامان فرشته
این بار خیلی دیر اومدم هرسال تابستونا از بیکاری پشه ها رو سرشماری می کردیم
ولی امسال وقت نمی کنیم سرمون رو بخارونیم مشتری که بیشتر شده اما توقعاتی که ازمون دارن آدم رو بیشتر کلافه می کنه شدیم مثل یه تراکتور که فرمونش رو توهرزمینی خواستن می چرخونن خدا خودش دلش به حال کارگرا وکارمندای بخش خصوصی بسوزه

بالاخره تونستیم دوروز مرخصی بگیریم وبا میلاد امام زمان وجمعه یه مسافرت ۴روز به شیراز بریم البته یک روز رو یاسوج موندیم وسه روز شیراز
همیشه دلم می خواست به حافظیه وسعدی برم ولی یا برای رفتن به شمال ومشهد به شیراز می رفتم یا برای دوره ومجبور بودم سریع برگردم ولی این بار اولین جایی که رفتیم حافظ وسعدی بود این بار فقط جاهای دیدنی رفتیم امیرحسین اینقدر بهش خوش گذشته بود که هنوز می گه بلیم شیلاز

سویتی که گرفته بودیم دستشویش سیفون نداشت جاش رو گذاشته بودن ولی خودش نبود امیرحسین هم بدون سیفون دستشویی نمی ره باهزار التماس دستشویی می بردمش بهش می گفتم بریم عمو سیفون رو گذاشته ولی وقتی وارد می شد می دید نیست می گفت : سیفونش تجاست ؟ می گفتم سیفونش رو دزد برده باز سری بعد همین برنامه بود تاروز آخر گفت عمو رو بدنم دسشویش سیفون نداله ![]()

وقتی می خواستیم سوار آسانسور بشیم زودتر از ما می رفت دکمه رو می زد ومی گفت خودم
وقتی سخنگو آسانسور اعلام می کرد طبقه چندم هستیم اون با خوشحالی می گفت : صدای احمدی ...وقتی اذیت می کنه باباش می ترسونش ومی گه احمدی ... اومد یا اینکه احمدی...یه بچه رو خورده ، یه شب هر کاری می کردیم نمی خوابید بابایی بهش گفت امیرحسین تو می دونی احمدی ...محسن (دوست بابایی) رو خورده امیرحسین اولش یکم خنده کرد ولی یه دفعه زد زیر گریه هرچه بهش گفتم بابایی شوخی می کنه گفت نه احمدی محسن رو خورده ساعت ۱۲شب مجبور شدم به محسن زنگ بزنم تا امیرحسین باور کنه که محسن خورده نشده ،حالا فردا صبحش می گه : احمدی محسن رو خورده اسهال گرفته ![]()

باید ببخشید عکسها کیفیت خوبی ندارن چون یادم رفته بود دوربین بردارم عکسها رو با موبایل گرفتم

۱-شاه چراغ( موقع خوندن نماز زیارت کنارم نشسته وبیسکویت می خوره می گه : مامانی چادل بده منم نمازم لو بخونم )
۲-سعدی (خسته از پیاده روی در باغ)
۳-حافظیه (اون کوچولو که داره به آقاهه نگاه می کنه خودشه اینجا نمی گذاشت ازش عکس بگیرم قهر کرده )

۱-یاسوج (می گه : مامانی آبش خونقه )
۲- اسب سواری(می گه : همه اونا اولاغن فقط مال خودم اسبه وقتی هم اسب سواری تموم شده می گه : اسبم رو می خوام ببرم خونه )
۳-ماشین سواری (قبل ازاینکه بره که می گفت تنهایی نمی لم وبابایی خودش هم بیاد ولی بعداز تموم شدن وقت ،دیگه پیاده نمی شد ومی گفت: بابایی خودت بلو )

جاهای دیگه هم رفتیم ولی نمی گذاشت ازش عکس بندازم

نانو هم عروس شد وبه خونه بخت رفت
امیدوارم خوشبخت بشه وشادی همیشه همراهش باشه شب عروسی نانو وحید موهای امیرحسین روبراش ژل زده بود ومدل خروسی داده بود از خوشحالی هرکه می اومد عروسی می رفت جلوش ومی گفت :ببین چقد خوسگلم ونمی گذاشت کسی دست به موهاش بزنه می گفت موهام خلاب می شه حتی آخر شب نگذاشت حمومش بدم می گفت موهام خلاب می شه ![]()
آرایش من همیشه درحد یه پنک کک ورژلبه و از سایه وبقیه چیزا فقط برا جشنهااستفاده می کنم برای عروسی ناهید هم سنگ تمام گذاشته بودم
امیرحسین اومده دست به سایه های پشت چشمم می زنه می گه مامان چشمت چی شده ؟ گفتم چیزی نیست خوشگلش کردم ولی اون مگه دست بردار بود رفته دستمال اورده چشمت روتمیز کنم هرچه بهش می گم نه مامان خودم اینجورش کردم به خرجش نمی رفت که نمی رفت حالا هروقت توی بغل می گیرمش دست به پشت چشمم می زنه می گه : عروسی نانو چشمت چی بود ؟
موقعی که داماد ناهید رو سوار ماشین عروس می کرد با ناراحتی می گه : عمو نانورو دوزدید![]()
موقعی هم که از عروس وداماد خدا حافظی کردیم با گریه می گه : نانو هم با ما بیاد ![]()

سرچهارراه توپ ایستاده ایم می گه : مامان اون توپ مال کیه می گم مال امیرحسین می گه :بهم بدش ![]()
روی میز غذا خوری نشسته می خواد گلهای گلدون رو در بیار
که میز واژگون می شه من وبابایی می دویم سراغش بابایی با ترس بلندش می کنه ووقتی می بینه چیزیش نیست می گه خدا بهش رحم کرد میز روی خودش نیفتاده ، دارم میز رو بلند می کنم کنارم ایستاده می گه : خدا به میزمون رحم کرد ![]()
توی اوضاعی که فارسی وان هی می رفت وما دوباره فرکانس بهش می دادیم ویه شب داشتیم وظهر می اومدیم تا دوباره رفته برگشته می گه :مامانی فارسی وانم چی شده ؟ می گم رفته می گه : کجا رفته؟ می گم نمی دونم !می گه احمدی ...بردتش ؟
حالا بعد از مدتی ما از خیر فارسی وان گذشتیم ولی خواهرم یه دیش اضافه کرده وفارسی وان رو با عربسات گرفته می ره تلوزیونش رو خاموش می کنه می گه : احمدی می یاد فارسی وانتون رو می برها
می خوایم بیایم خونمون می گه من نمی یام می خوام فلیجنیتو (فریجنیتو) بدینم ![]()
همسایه روبرویمون اسمش طالب هست امیرحسین صداش می زنه آقای طالبی ،آقای طالبی یه پیکان وانت داره که امیرحسین بهش می گه : پیتان قلاضه هر پیکان وانتی هر جا دنیا می بینه می گه : پیتان قلاضه آقای طالبیه بهش می گم بابایی می خواد از ماشین طالبی بخره جیغ می زنه می گه نه ماشین طالبی قلاضه ست ، دیروز از خونه اومدیم بیرون تایه ماشین خارجی در خونه طالبی پارکه برگشته می گه : این ماشینه طالبیه اسمش چیه ؟ می گم فک کنم جنسیز باشه می گه : بابایی از این بخره؟ ![]()

در آخر ۳۱ ماهگی گلم رو بهش تبریک می گم مامانی هر ماه که به عمرت اضافه می شه احساس می کنم بیشتر از قبل دوستت دارم 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:24 توسط مامان فرشته
گلم سی ماهه شده 
این مدتی که نبودم حسابی گرفتار امیرحسین بود یه روز صبح وقتی از خواب بیدارش کردم دیدم بدنش یه گلوله آتیشه اما بلند شد وشروع به بازی وشیطنت کرد من هم گذاشتم به حساب گرمای تابستان وفرستادمش مهد چندباربامهدتماس گرفتم که مربی می گفت : خوبه ولی عصر تبش اینقدربالا رفت که افتاد توی رختخواب
بردیمیش دکتر وکلی دارو وشیاف براش نوشت که اصلا نگذاشت شیاف روبهش نزدیک کنم مجبور شدم با پاشویه واستامنیفون تبش رو پایین بیارم پنج روز پسرم توی تب سوخت وتوی این پنج روز چند بار دکتر بردمش وفقط داروش روتعویض می کرد وبراش آمپول تجویز می کرد که چون خواهرم آمپولها رو بهش تزریق می کرد اون که همیشه عاشق این خواهروبچه هاش بود این بار توی راه خونشون گریه می کردکه نریم خونه مهدینا بچه ام می دونست که برا تزریق آمپول می خوایم بریم
دکتریک چکاب کامل براش نوشت وسه نفری رفتیم آزمایشگاه ، آزمایش ادرارش رو راحت داد ولی موقع خونگیری اینقدر جیغ زدوگریه کرد که باعث شد دستش تکون بخوره و سرنگ از رگش بیرون بیاد ومجبور بشن از دست دیگرش خون بگیرن من این صحنه رو که دیدم ازحال رفتم ویکی از بیماران کمک بابایی دستش رو گرفت
جواب آزمایش روهم که گرفتیم متوجه شدیم کم خونی داره اونهم از نوع شدید ولی خدارو شکر هیچ نوع عفونتی نداشت وتبش هم قطع شد وبرای کم خونیش هم چندتا شربت تقویتی وقطره آهن تجویز کردند که شربتها رو با التماس وخواهش می خوره ولی قطره آهن رو تحت هیچ شرایطی نمی خوره ومن هم از ترس دندونهاش که لک بگیره اصرار نمی کنم چون با اصرار بیرون می ریزه قطره رو امیرحسین هیچ وقت نمی خورد وقتی ۶ماهه هم بود همین که قطره بهش می دادم تمام شیری رو هم که خورده بود بالا می اورد به همین خاطر دکتر گفت بهش نده من هم روی همین حساب بهش نمی دادم وچون بعد از یک سالگی شیر نیدو مصرف می کنه وشیر نیدو هم آهنش زیاده ۴ لیوان در روز دیگه می گفتم مشکل آهن نداره ولی حالا متوجه شدم که در حق بچه ام چه اشتباهی کردم

امیرحسین موقعی که به دنیا اومد مردمک چشماش لرزش شدید داشت که چند بار پیش چشم پزشک بردمش حتی فوق تخصص هم دیدش گفت مشکلی نداره وتا ۹ماهگی رفع می شه که رفع هم شد ولی
چند وقته متوجه شدم که چشمهاش درست نمی بینه ومشکل داره که دوباره دکتر بردمش و این بار دکتر با شوخی دعوام کرد که خیلی روی این بچه حساسی وهی ایراد روی طفل معصوم می گذاری وبا خواهش من چکاب کاملش کرد وگفت هیچ ایرادی نداره گفتم آقای دکتر وقتی من از دور میام اون من رو نمی بینه ولی وقتی بهش نزدیک شدم می دونه من مامانش هستم ومی دوه توی بغلم دکتر هم به شوخی گفت خوب تحویلت نمی گیره تمام روز پیش بچه نیستی اونوقت توقع داری برات دیدنت خوشحالی هم کنه
ولی وقتی نگرانی من رو دید یه نامه برا فوق تخصص دکتر مجید فروردین نوشت که پس از چند بار معاینه گفت : چشمش خیلی ضعیف هست وشماره هر دو چشمش چهاره وباید حتما تا چها سالگی عینک استفاده کنه تا بعد دوباره معاینه اش کنم وبه این صورت پسرک ما توی ۲سال نیمگی عینکی شد


در حال خونه سازی

درحال بازی در اتاق مبینا ببینید چه به روز عروسکهای بیچاره آورده
خونه قبلی خاله اعظم
الهی مامان قربون خنده هات بره
خودش ومبینا در اتاق مبینا
لباس شویی در حال گردش خشک کنه می گه : وای لباس شویمون دیونه شده

شرینی زبونیهای امیرحسین
در حال بازی با بابایی ،بابایی بوسش می کرد به بابایی می گه بابایی بوسم نتن بوست خارداله ![]()

می خوام توی شیشه اش شیر بریزم شیشه رو گرفته دستش می گه خودت دس نزن فولیم نتن ![]()

برقمون رفته می گه : برقمون چی شده می گم رفته
می گه : کجا خونه باباجی ![]()
حالا فرداش بهش می گم به کولر دست نزن برق می گیردتا می گه : چه جولی بغلم می تنه ![]()
دوباره می گه برق تجاست ببینمش
کابل رونشونش دادم می گم توی این کابله بهش دست بزنی دستت رو می گیره ونیشت می زنه می گه : چه جولی می له ![]()
![]()

می گه مامان، آهسته می گم بله ،می گه آلوم بدو آروم می گم بله می گه نه محتم بدو
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط مامان فرشته
امروز یکی از بهترین روزهای خداست چون تولد یکی از بهترین باباهای دنیاست

بابایی امیرحسینم ،
تولدت مبارك
شكوفهاي صورتي فداي مهربونيات... يه دل كه بيشتر ندارم اونم فداي خوبيات
امیدوارم قامت استوارت سالهای سال سایبان زندگی گرممان باشد

بیست نه گل سرخ به مناسبت بیست نهمین بهار زندگیت تقدیم تو باد


به دلیل بیماری باباامیرعزیزمون ( بابای بابایی ) بابایی موافقت نکرد براش کیک بگیریم بابا امیرعزیز امیدوارم زود زود خوب بشی ودوباره شادی رو توی دل ما زنده کنی
ممنون از حضورتون

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:5 توسط مامان فرشته
امروز گفتم هر طور شده اینجا بیام و ۲۹ماهگی گلم رو بهش تبریک بگم
عزیزکم اگه تمام دنیا هم به هم بریزه من لحظه تولدت رو فراموش نمی کنم چرا که شیرین ترین لحظه عمرم به شمار می ره ![]()

حتما فکر می کنید یه مسافرت یک ماهه رفتم وباکلی خاطره برگشتم ولی راستش من چند ساله که از منطقه استانی هم بیرون نرفتم بعضی وقتا دلم به حال خودم می سوزه ومی گم آخه مگه آدم چند سال جونه ودل و دماغ مسافرت داره ولی متاسفانه یه جایی گیر کردم که اصلا راه برگشت ندارم آرزوی یه مسافرت یک هفته ای رو دارم که بدون استرس ونگرانی باشه ولی مگه همکارای عزیزم این اجازه رو بهم می دن اگه یه نصف روز برم مرخصی لحظه لحظه اون روز رو جویای حالم می شن
این یک ماهه من تنهای تنها بودم البته هنوز هم هستم هم انبارداربودم هم حسابدار انبارهم کارگر انبار هم مسئول خرید وفروش خلاصه از صبح که اومدم یک لحظه بیکاری نداشتم مدیر عزیزم هم برا اینکه گلگیهای من رو نشنوه برا خودش رفته تعطیلات بعضی وقتا از پادرد رفتن به طبقه بالانمی تونم راه برم، گریه ام می گیره اما غرورم اجازه نمی ده گریه کنم اخه بچه های شرکت خیلی روی من حساب می کنن وقتی هم رئیس می گم می گه دارم ورشکست می شم ندارم کارگر بگیرم جالب اینجاست فقط توی دفتر خودش سه دختر گرفته اخه پیش کی حرف دلم رو بزنم

چندتا از شیطونیهای وروجک روهم بنویسم
بهش می گم ویکتوریا هم که تموم شد حالا چکار کنیم می گه : دیغ بزنیم می گم چکار می گه: دیغا دیغ می گم چی
می گه اینجولیا وجیغ می زنه

می گه : مامانی، فلشته آس رسته بابایی بدغاله تشته

می خوایم بخوابیم می گه :بلم لی جوان بدینم می گم کی
اسنه اسونگرا ![]()

لباسهایی که براش کوچک شده رو جمع می کنم می گه :مال تیه می گم مال نی نی کوچولویت هست می گه :عزیزملولوبودم![]()

روزمادر رو به همه دوستای خودم که مامانای گلی هستند ویا می شن مامانای گلشون ومامان خودم و شوهر عزیزم وهمه زنهای دنیا تبریک می گم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:39 توسط مامان فرشته
این روزها حالم اصلا خوش نیست بهار که می شه احساس افسردگی می کنم عصبی وزود جوش می شم احساس می کنم روانی شدم شده که همسرم هم بخاطر اخلاق بد من از این فصل بدش می یاد
امیرحسین وروجک این روزها حسابی شیطونی وشلوغی می کنه یه لحظه ازش غافل بشی یه دسته گلی به آب می ده

برنامه پوشاک گیریش با موفقیت انجام شد حالا دیگه می دونه خونه رو نباید کثیف کنه چون مامان عصبانی میشه و باید بره دسشوا (به گفته خودش) حتی می تونه شورتش رو هم دربیاره وخودش بره دستشویی شب تا بخواد بخوابه من روجون به لب می کنه دوتا دستشویی داریم یکی توی ساختمان بهش می گه سفیده یکی بیرون توی حیاط که بهش می گه قهوه ایه شبی ده بار می گه مامانی جیش دارم می برمش می گه بریم قهوه ایه می برمش بیرون می گه نه بریم سفیده خلاصه ماهمه جوره بهاش گرفتاریم
عاشق قصه بزبزقندی می ره پشت در می گه منم منم مامانتون غذا اولدم اودتون
میگم بگو براتون می گه نه اودتون می گه بلاتون شتولات ،آب نبات اولدم
می خوادبخوابه ازم می پرسه :مامانی بابای مندول تجاست
یه دونه بزغاله دیده می گه مامانی مندوله، شندول تجاست
موقعی که رفتیم سیزده بدر توی صحرا یه گله دیده باخوشحال می گه مامانی چندتا شندول ومندول

برا همه بچه ها مهدشون یه تولد گرفتن من یه عمو فردوس ویه خرس کوچولو براش خریدم وقتی کادو می گرفتمشون با گریه می گه : کادوم رو دندانی اردی

رفتم حموم اومده درحموم نشسته می گه : موادبت باسم
روز سیزده بدر رود خونه زهره به آب دست می زنه ببینه سرده با گرمه
![]()
در حال ماهیگیری
اینجا من روصدا زده بیا ماهیا رو بدین وقتی رفتم توی آب می گه : ماهیا له نتن دناه دالن
![]()
اینجا روی سرخودش آب ریخته ومی گه : اموم اردم
![]()
پشه بندش رو می گه خونه ام وهمه عروسکهاش رو توش ریخته
اینجا امیرمحمدی (پسر داداشم) می خواد بره پیشش
![]()
درحال خوردن شرینی توی خونه اش
![]()
در حال ماشین بازی
امیرحسین چندتا اخلاق خوب داره که آرزو می کنم همیشه همراهش باشه
۱- غیرازخودم یا باباش ازدست کس دیگه ای پول نمی گیره
۲-براسباب بازی یه بچه دیگه اصلا گریه نمی کنه چیزی که مال خودش نیست رو اصلا نمی خواد
۳-وسایل بازیش رو به یه بچه دیگه هم می ده
امیدوارم همیشه به مال خودش قانع باشه وچشمش دنبال مال مردم نباشه ![]()
![]()
![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط مامان فرشته
امیدوارم نوروز خوب وخوشی داشته باشید وتمام خستگی های سال ۸۸رو از تن زدوده باشید
ما اومدیم ![]()
قبل هرچیز ۲۷ماهگی عزیز دلم رو بهش تبریک می گم
گفته بودم یه هفته میرم مرخصی باز هم گفته بودم اگه خدا بخواد می خوام استراحت کنم اما نمی دونم من شانس ندارم یا اینکه خدا نخواست چون دقیقا عصرپنجشنبه امیرحسین تب کرد
وتاصبح جمعه توی تب می سوخت
صبح حالش خوب بود موقعی که بردمش حموم دیدم کمرش چندتا دونه قرمز آبدار زده
که تاعصر تمام کمرش و چندتا هم روی شکمش زد شب دوباره تب کرد وصبح که بلند شد تا صورتش هم زده اول فکر کردم حساسیت داروایه اما بعد که تمام بدنش رو گرفت فهمیدم ابله مرغونه خلاصه تعطیلات ما زهر مار شد وامیرحسین هم روزا بد اخلاق وشبها تب می کرد وهمین که خارش داشت حمومش می دادم خودش هم می دونست چرا میره حموم یه شب ساعت ۲بلند شده گریه می کنه می گه: مامان بخالونش مامان بلیم اموم ![]()

کل برنامه ما بهم خورد ونتونستیم همراه خانواده بریم مسافرت

مرخصی من فرصت مناسبی بود تا برنامه پوشاک گیری رو پیاده کنیم که تاحدودی هم موفق شدم چرا که امیرحسین حالا بدون پامپرز میره مهد وبا همون لباسش هم برمیگرده چون میره دستشویی وظهر وشب هم رختخوابش رو خیس نمی کنه ولی بعد از خوابش چون بد اخلاقه تحت هیچ شرایطی نمی ره دستشویی چند بار هم خونه رو کثیف کرده که این اواخر با بر خورد بد من روبرو می شه دیشب توی پذیرایی جیش کرد ومن هم عصبانی شدم بهش گفتم
اصلا دوست ندارم صبح به بابایش میگه : اصلا دوسم ندالی
مربیش میگفت توی مهد بهم گفته می تشمتا(می کشمت) وتکه کلامش شده دوسم ندالی ![]()
وقتی فکر می کنم میبینم تمام رفتارهای خودمون رو تقلید می کنه چه خوب چه بد ![]()

هرکانالی می زنم میگه مامان فارسی وانه
موقع تبلیغ سریالهای فارسی۱هرکجاباشه خودش روبه تلفزیون می رسونه وچهل چشمی نگاه می کنه بعد تقلیدشون می کنه می گه:
او یه شاهزاده آنم بود
اوستارباتاستی عست تاتیانا
والد اونیای مدسوید
ککنوس
یاتمام لامپهای خونه روروشن می کنه ومیرقصه وباشادی می گه
تولداوستاره تولده اوستاره
جالب اینجاست که من اصلا اوسکار رو نمی بینم ![]()
یه مجله خودرو داره که پراز عکس ماشینهاست بهش میگه فارسی وان

روز عید همراهم اومده شرکت وسط شرکت یه تابلو عکس خودروهای ایران خودرونصب شده امیرحسین
هی می رفت زیر تابلو ودونه دونه خودروها رو اسم می برد خودرو سمند رو نمی شناخت گفت این چیه : گفتم سمنده چند تا سمند توی شرکت پارک بود می گفت اینم سمنده این اکی ام سمند ماشین نیروی انتظامی هم سمند بود میگه ماشین پلیشم سمنده
هر پرایدی هم می بینه میگه اینم پلاید اوراضه است
ماشین همکارم زانتیاست میگه این ماشین دایی جونه همکارم میگه ماشین منه میگه نه مال دایی جونه

بابایی هروقت می خواد بره بیرون می گه :من رفتم مواظب امیرحسین باش حالا اون می خواد همراش بره می گه:مامانی من لفتم موادب اودت باس
بابایی می خواد بره خرید می گم :یه بسته آدامس برامن بخر بابایی که برگشته دویده جلوش می گه : آماس من بده
فیلمهایی که از شیطونیهاش گرفتم توی موبایلم ذخیره شده می گه : نوبیلت نی نی یه بدینم (نی نی توی موبایلت رو ببینم) یکی از فیلمها رو که خواهرم گرفته مربوط به۱سالگیشه یه بعد از ظهری که من گذاشتمش خونه بابام واومدم سر کار واون دنبالم گریه می کرد وتوی گریه اش نامفهوم می گه مامانی
حالا این فیلمه رو که می بینه می گه : مامانش تجاست

یک سال ونیمگی امیرحسین

دوساگی امیرحسین

امیرحسین آبله مرغونی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:18 توسط مامان فرشته
سال نوهمتون مبارک![]()
![]()
سال ۸۹هم از راه رسید وسال ۸۸چشم به هم زدنی رفت وچه زودهم رفت حالا که دارم خاطرات این سال رو مرور می کنم می بینم که سال بدی هم نبود برعکس سال ۷۸که تلخ ترین سال زندگیم به شمار می ره
من یک هفته اول سال رو شیفت گرفتم حالا به گفته همسرم چه کلاهی سرم بره خدا می دونه اما گفتم که تحت هیچ شرایطی هفته دوم سرکار نمی یام حالا دیگه باخداست که ماهم بعد از چند سال یه هفته استراحت کنیم یانه
دیروز هم ۲۹اسفند یه سر تا ساعت ۵/۶عصر سرکار بودم چرا که می خواستم تمام فاکتورهای سال ۸۸روثبت سیستم کنم که هیچ فاکتوری برای سال ۸۹نمونه وبا توجه به اینکه دست تنها بودم وباید جواب مراجعین رو هم می دادم کمی دیر شد
بعد از کارم یکراست رفتم خونه بابام که امیرحسین رو بردارم از شانس خوبم خواهرم هم اونجا بود ومن رو تا خونمون رسوند ساعت ۱۵/۷دقیقه خونه رسیدم یه بستنی دست امیرحسین دادم وخودم شروع به کیک درست کردن شدم بستنی رو که تموم کرد اومد پیشم وشروع کرد به سوال کردن که این چیه ،چتار می تنی ،منم بتورم ،گردوها رو شکستم او گفت :من پوشت بدیرم گفت خوب تو بگیر
کیک رو گذاشتم فر وشروع به جمع کردن وسایل کردم دیدم امیرحسین همین طور که دراز کشیده خوابش برده دستهاش رو شستم وگذاشتمش توی تختش وسفره هفت سین رو چیدم ومنتظر همسری موندم ساعت نزدیک ۹بود
ولی اون نیومد روی همراش زنگ زدم گفت برام باررسید دیر می یام تنهایی سر سفره نشستم وقرآن خوندم گریه ام گرفته بود
که تنها هستم سال که تحویل شد
بغضم ترکید وهای های گریه کردم و
از خدا خواستم که هیچ وقت تنهام نگذاره
همسری سال ۱۲شب خسته اومد وصبح هم بعد از نماز صبح رفت چون جنسهاش رو توی پاساژریخته بود وباید تا پساژشلوغ نشده ببر انبار
امیرحسین هم صبح بلند شده یکراست رفته سرسفره می گه شمعها روشن بتون فوت بتونم تازه یادم اومده که شمعهارو روشن نکردم امیرحسین هم نشسته دست می زنه ومی گه تولد ماهیه ومی پرسه :مامانی ماهی دندانیه(زندانیه)
حال هم سرکار هستم یه کوچلو وقت گیراوردم گفتم بنویسم تا یادم نرفته
درسال همت مضاعف وکار مضاعف هستیم دیگه ![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:17 توسط مامان فرشته
سال نو به همه دوستای زیباتر از گلم مبارک باشه امیدوارم سال خوشی در کنار خانوادهای گلشون داشته باشن وهمه روزهای سال ۸۹نو براشون مثل روز ۱/۱/۸۹شیرین ولذت بخش باشه

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:20 توسط مامان فرشته
خبرخبرخبر![]()
گلم ۲۶ ماهه شد ![]()
امیرحسین :بابایی من تجاست![]()
من : رفته نون بخره
امیرحسین: ماش بخله (آش بخره)
من : آره
امیرحسین :بابایی لفته مغاده (رفته مغازه)
من: کجا![]()
امیرحسین: دوتون
(دکان)

وارد سوپری شدیم می گه : پفک بلام اوب نیستا (پفک برام خوب نیستا) فروشنده می گه : خوب عزیزم چی برات خوبه
اوشابه(نوشابه)![]()
رفته بسته پامپرزش رو اورده می گه :مامانی جیش اردم پامپی عوض بتون
![]()
رفتیم سوپر یه ۵۰۰تومانی بهش دادم می گم این پول خودته هرچی خواستی بخر من پول ندارم برات چیزی بخرم یک راست رفته پیش فروشنده می گه امشون زله بده ( باهمش ژله بده) بد هم رفته دوتا آبمیوه ژله ای یه بسته چیپس خلالی ،یه دونه آلوچه برداشته وبه باباش می گه :مامانی پول نداله
کلمات شیرین
انتالیا (آناهیتا )
بپرما (بفرما)
الهی شکل (الهی شکر)
مامان چوچولوی اودم (مامان کوچولوی خودم)
پلنگی (پلنگ صورتی)
اهوه ایی (قهوه ای)
اماس (آدامس)
بانباناک(بادکنک)
بانبانا(بادبادک)
کناردریای گناوه درحال بازی


امیرحسین درحال بازی

امیرحسین درکنار ممینا(مبینا)

در آغوش اتمه (فاطمه)

امیرحسین درحال خوندن اماز
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:33 توسط مامان فرشته
ماه آخرسال همیشه حال وهوای دیگه ای داره انگار آدما از اینکه یک سال ذیگه از عمرشون گذشته وهیچ کاری نکردن پشیمونن ومی خوان همه کارهاشون رو توی این یک ماه انجام بدن ما هم که کارمند شرکت خدماتی هستیم بیشتر متوجه عجله مردم دراین ما ه می شیم خصوصا اینکه همکار گرامی بنده هم مرخصی هستند ومن بدبخت باید دردوجبهه بجنگم
از شیرین زبونی امیرحسین هرچه بگم باز هم کم گفتم ![]()
![]()
سریال روزگار شاهزاده رو سه ماه پیش از همکارم گرفتم که ببینم ولی وقت نمی کردم چند روز تعطیلی
رو غنیمت شمردم که دی ودی ها رو ببینم وبا توجه به اینکه همسربنده مغازه دارهست تعطیلات تادیر وقت بازارهست (چون شهر کوچولوی ما تجاری هست )ناهید پیشم بود شب تا ساعت ۱بیداربودیم وسه دی وی دی رو دیدیم موقع خواب ناهید گفت من فردا تاساعت ۱۱می خوابم بیدارم نکن ما هم گفتیم چشم
صبح زود بلند شدم صبحانه درست کردم وهمسرم رو روانه کردم وغذاپختم ولباسها رو شستم خونه رو جارو زدم وگردگیری کردم ودر کنارهمه این کارها امیرحسین هم کنارم بود ومی پرسیدمامانی چتار می تنی یا می گفت نانو بیداربتونم بهش می گفتم نه ناهید قهر می کنه می ره خونشون ها می گفت:پیپلو دنگ بدنم نانو ببره
خلاصه ماساعت۱۱از کارهای خونه راحت شدیم ورفتم ادامه سریال رو ببینم که دیدم امیرحسین خان فیشهای دستگاه دی وی دی رو از بیخ کنده و سرفیشها توی دستگاه مونده بودند دوتا از سرفیشهارو هرجوربود دراوردم ولی یکی توی دستگاه گیرکرده بود وهرچه کردم درنیومد ناهید رو بیدار کردم وگفتم : بلند شو گاومون زایده ناهید هم هرکاری کردنتونست سرفیش رو دربیاره امیرحسین هم هی می گفت :
من بلدم ناهید هم عصبانی شدوبهش گفت برو کنار زدی خرابش کردی یدفعه برگشته می گه: نانو قهربتن برواونتون(نانو قهربکنه بره خونشون) اخرش هم مجبور شدیم دستگاه رو با کردیم فیش رو دراوردیم
![]()
امیرحسین علاقه عجیبی به امام حسین وکربلا داره وقتی دوسه ماهش بود فقط با آهنگ مسافر رضا و
امام حسین آروم می شد وچون تولدش هم مصادف بود با ماه محرم ومرثیه های امام حسین این علاقه بیشتر شده حالا از وقتی شوهر خواهرم رفته کربلا می گه من برم کربلا می گم با کی بری می گه با مامانی دون(مامان خودم) می گم من رو نمی بری می گه نه هر کتابی یا عکسی رو هم که می بینه
که عکس یه مسجدیا گنبده می گه :گنبد کربلای
خونه بابام یه قندون دارن که سرش شکل یه گنبده می ره ورش می داره ومی گه :گنبدکربلای منه
باباش رو می خواد صدا بزنه می گه : بابایی من
عکس گرگ رو برداشته ومی زنه ومی گه : دورد بددنس مندولو اوردی (گرگ بدجنس منگول رو خوردی)

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:1 توسط مامان فرشته
از همه دوستای خوب خوب خوبم یک عالمه ممنونم که تجربیات ارزشمندشون رو با محبت تمام در اختیارم گذاشتند ![]()
یک ماه از دوسالگی امیرحسین گذشت وشیطونک بلا، بلاتر شد حالا هرچه ما می گیم خیلی سریع تکرار می کنه خصوصا اگه یه کلمه بد از دهنمون دربره خیلی سریع می گیره ودیگه ول کنش هم نیست
دیگه می تونه جمله بسازه و فعلهای قشنگی هم بکار می بره
بالا ادینه امیسین بدینم
(بلندم کن توی آینه امیرحسین رو ببینم )
دشنمه غدا بتورم (گشنمه غذا بخورم)![]()
جلوبسینم ماشینا بدینم (جلو بشینم ماشینها روببینم)
اوتکاربده نکاشی بتسم (خودکاربده نقاشی بکشم)![]()
بتابم (بخوابم )
وقتی داره کارخرابی می کنه ومن یا بابایی منعش می کنیم
می گه : مامانی بره درفا (مامانی بره ظرفها رو بشوره ) وبه بابایی هم می گه بابایی بره مغاده (بابایی بره مغازه )![]()
![]()
چند روز پیش توی اتاق خواب لباس عوض می کردم واون هم توی سالن بود وبازی می کرد وهی به من می گفت مامانی خونه کفیثه (کثیفه) من هم برا اینکه نیاد توی اتاق گفتم اشکال نداره مامان تمیزش می کنم هی اون دوباره می گفت مامان کفیثه ومن دوباره می گفتم اشکال نداره خلاصه ۶۰بار بهم گفت ومن همین رو بهش گفتم تا اینکه کارم تمام شد واومدم بیرون ودیدم تمام موزهایی رو که باباش صبح خریده بود پوست گرفته وپوست ها رو یک طرف گذاشته وموزها رو یک طرف
من رو که دید گفت استال نداله مود بتوریم ( اشکال نداره ،حالا موز بخوریم)![]()

پنجشنبه ها مهد تاساعت ۱۲ بازهست وچون من تا ساعت ۱سرکارهستم بهمین خاطر بابایی ساعت ۱۱امیرحسین رو از مهد می بره بازار پیش خودش یه مغازه اسباب بازی فروشی همسایه مغازه بابایی هست که امیرحسین هروقت می ره بازار یه ماشین می خره وهمراش میاره این هفته دوست بابایی به بابایی می گه امیرحسین ماشین می خواد براش بخرم بابایی می گه یه کوچولو براش بخر ودوست بابایی هم می ره یه کوچولو براش میاره امیرحسین می گه نه این نه ماشین توچولو وبابایی رو می کشه می بره مغازه اسباب بازی فروشی ومی گه این توچولو حالا این توچولو یک ماشین شارژی بزرگ بود 

چندوقت پیش از روی پله های خونه خواهرم افتاده حالا هرچند وقتی می گه پام ددبهش می گم پات چرا درده می گه اوتادم از پله عمو اوسین (حسین شوهرخواهرم) اوتادم
من هم دیروز می خواستم صورتش رو بشویم همین که وارد حمام شدم که دمپایی بپوشم لیز خوردم وافتادم زمین دراین بین یه جیغ بلند هم کشیدم
بابایی امیرحسین دوید گفت چیزیت نشد گفتم کمرم درد اومد حالا امیرحسین می گه مامانی اوتاد اموم کمرمامانی دد

من از پیشدستی امیرحسین سیب زمینی برداشتم می گه : مامانی تیب دمینی امیسین اوردی ![]()

امیرحسین درحال تعمیر سه چرخه اش

امیرحسین درحال بازی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:25 توسط مامان فرشته
امیرحسین امروز بامهدشون رفتن اردو چاهک (یکی از روستاهای اطرافمون که هم سرسبزه وهم کناردریاست ) اندازه یه آدم بزرگ براش میوه ، تنقلات (گردو ،پسته ،نخود کشمش ، آجیل سویا،بادم)
کیک،حلو ا،آب میوه ،ژله وغذای ظهرهم براش تنداز میگو باسیب زمینی درست کردم کلی هم سفارش
مربیش کردم مواظبش باشه امیدوارم بهش خوش بگذره چرا که ازصبح که بهش گفتم باخاله می خواد بره
دریا تند تند لباس پوشید وهمش می گفت : دریا آک بادی(دریا خاک بازی کنم )
![]()
من سه مشکل اساسی دارم که ازشما دوستای عزیزم راهنمایی می خوام![]()
اول اینکه من هنوز نتونستم اتاق امیرحسین رو جدا کنم واز اتاق گذشته اون شبها حتما باید توی بغل خودم بخوابه وحتی موقعی که خوابه یه غلتی می زنه اگه به من نخورد گریه راه می ندازه
باید حتما دستش توی دستم باشه تا راحت بخوابه
به باباش می گه : این اتاق منه ومامانی واون اتاق بابایی
![]()

دومین مشکل من شیرخوردنشه که باید موقع خواب وصبح حتما بخوره امیرحسین ازروز اول شیرخشک خورده واصلا شیرمادرنخورده وحتی بچه هایی روکه می بینه می می می خورن با تعجب نگاه می کنه
ولی وابستگیش به شیشه شیر اینقدرزیاده که شیر رو بدون شیشه نمی خوره
وحتی دوغ روهم می گه
لیلوره (شیره) ومی خواد توی شیشه بخوره دوروز شیشه بهش نمی دادم و شیررو با لیوان بهش می دادم می ریختش ویا دست توش می زد
ومشکل سومم پوشکش هست چرا که اصلا حاضر نیست خبربده بهش می گم مرد گنده دیگه نباید پامپی بشی می گه من اونده می گم مامانی دیگه پامپی نداری باید بگی مامایی بریم دستشویی
می گه هشتا ونهتا پامپی دالم (تعداد زیاد رو می گه هشتا ونه تا ) بعض وقتا هم بسته پامپرزش رو باز می کنه و پامپرزهاش رو دونه دونه می کنه ومی گه ایناها پامپی امیسین (اینها پامپی های امیرحسین هستند ) خلاصه ما این مشکلات رو داریم که من نمی دونم براش چه برنامه پیاده کنیم


امیرحسین درکنار محمد ومهدی نوه های مدیرعامل من ونیمه ای ازفرید پسر همکارم

دوتا عکس هم از پسردرس خون من


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:1 توسط مامان فرشته

هروقت می خوام زود زود بیام دیرترازهمیشه می یام این هم ازشانس منه 
روز جمعه خاله سارا با یک کیک به شکل ماشین پلیس من وامیرحسین روبا یک جشن تولد ازپیش برنامه ریزی شده غافلگیرکرد خاله سارا خواهر کوچیکه منه و علاقه عجیبی به امیرحسین داره از اینکه من امسال نمی خواستم برا امیرحسین تولد بگیرم همش بهم غر می زد اینکه ادم یه بچه داشته باشه وبراش تولد نگیره تا اینکه روز جمعه در حالی که من تند تند کارهام رو انجام می دادم که ساعت ۱۲باخیال راحت تکرار سریال روزگارشاهزاده روببینم کیک به دست وارد شد وبا گفتن اینکه بقیه هم ساعت ۴بعدازظهر می یان از کنارمن
رد شد وکیک رو گذاشت یخچال من هم زنگ زدم وشرینی ومیوه سفارش دادم وخلاصه یه جشن تولد کوچیک خانوادگی راه انداختیم ![]()


امیرحسین اینقدرخوشحال شده بود که می رفت ومی اومد ومی گفت تولل منه ،کیک تولل ماشین پلیشه ،ماشین پلیشه منه بده (ماشین پلیس من روبده )![]()
فرداش به راه پله اشاره می کنه وبه بابایش می گه : بابایی الی پله بالا (خودش رو نمی گذارینم ازپله بالا بره ومی گیم اتاق بالا هپو توشه حالا الی رو شکایت می کنه )
توی پارکینگ خونمون یه دستشویی هست که زیر راه پله قرا گرفته امیرحسین روبردم توش می گه :
دستشوا پارکینگه وبعد اشاره به سقف دستشویی می کنه ومی گه پله
مهد کودکشون یه کارتن شیربراش فرستادند من هم چون بهش شیر نیدو می دم گفتم اینها رو که استفاده نمی کنم ببرم برا دختر اوستا کاظم (دختر همکارم که همسن امیرحسین هست) گذاشتمشون دم در که موقع رفتن یادم نره همراهم ببرمشون رفته دوتاش روبرداشته می گه لیلور منه اون اوتر اوشا (این دوتا برامن اونها برای دختر اوستا)![]()
زین دوچرخه اش در اومد آورده به باباش می گه چرخی ارابه (چرخی خرابه ) ![]()
عمو نگین رو دعوا کرده ونگین گریه می کنه رفته پیش نگین ومی گه : ننین پیپلو آبیده ( نگین گریه نکن عمو پیپیلو خوابیده )![]()
بالاخره عکسهای آتلیه آماده شد





واین هم امیرحسین درکنار بابایی


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:25 توسط مامان فرشته
خبرخبر خبر
امیرحسین دوساله شده

روزجمعه تولد امیرحسین بود بابایی یه جعبه جوراب براش خریده بود بهش داد وگفت : تولدت مبارک
امیرحسین دیگه مبارک رو گرفته ما هرچه می خریم می گه مبارکه تولل مبارکه 
صبح جمعه باهم رفتیم بازارکه براش هم کادو تولدش روبخرم
هم چنددست لباس ،
توی بازار ما توپهای رنگ ووارنگ رو از تابلو آویزان می کنن که هرتوپی رو خواستی انتخاب کنی امیرحسین هم عشق توپ وهروقت می رویم بازار باید حتما یه توپ بخره
حالا هم توپها رودیده از کنارشون رد نمی شه وباخوشحالی می گه توپه توپه هرچه دستش روکشیدم که باخودم ببرمش فایده نداشت یک توپ والیبال کوچولوی آبی براش خریدم وگفتم بریم چند قدم همراهم اومد دوباره رفت پیش توپها وتوپ رو به فرشنده داد وگفت توچولوا این واشاره به توپ بزرگ کرد فروشنده هم که خوشش از امیرحسین اومده بود دست کرد بزرگه رو که صورتی هم بود بهش داد یه دفعه امیرحسین کوچیکه رو هم گرفت وگفت دوتاش وراه افتاد جلوترازمن هرچه گفتم یکیش بسه برگرد کوچیکه رو بده عمو گفت این کمزه این آبی ودر آخر مجبورشدم هردوتوپ رو براش بخرم

امیرحسین درحال بازی با مانکن ها

عصرهم با بابایی رفتیم آتلیه وعکس دوسالگیش روانداختیم
سقف آتلیه آینه کاری بود نگاه به سقف می کنه ومی گه عمو بالا (عمو رفته بالا )
موقع عکس انداختن هرچه عمو بهش می گفت انجام می داد و معنی بالا وپایین روخوب می فهمید اما هرچه بهش گفت لبخند بزن اصلا لبخند نزد ![]()

روز تولد امیرحسین روتمام دنیا جشن می گیرن نیست که امیرحسین خیلی دوست داشتنیه به همین خاطر همه دنیا دوستش دارن ![]()
سال نومیلادی روبه همه هموطنان کلیمی کشورمون وهمه گلهای زیبای دنیا تبریک می گویم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:55 توسط مامان فرشته



























